

13 اسفند ماه سالروز درگذشت کوروش بنیانگذار کشور ایران و سلسله هخامنشی ،مردی که عموم تاریخ نگاران او را (اندیشمند ،دادگستر و مهربان)توصیف کرده اند در مارس سال 530 پیش از میلاد 9 سال پس از اعلام امپراتوری ایران درگذشت. وی 11 سال پس از ایجاد دولت واحدی از 3 طایفه مهاجر قوم آرین،پارس،ماد و پارت،شهر بابل(در جنوب عراق امروز و پایتخت یک امپراتوری به همان نام)را تصرف و در آنجا در اکتبر سال 539 پیش از میلاد . ایجاد امپراتوری مشترک المنافع ایران را اعلام کرده بود. امپراتوری ایران در زمان کوروش که نام او در غرب با قلب تلفظ حروف یونانی ،سیروس و سایروس،تلفظ می شود از هند تا مرمره و از سیحون (سیر دریا) تا دریای سرخ امتداد داشت. کوروش برای اخراج طوایف آرال که در آسیای میانه وارد سرزمین های امپراتوری پارسه آ (تاجیکستان امروز و نواحی اطراف) شده بودند به این منطقه رفته بود که به سوی او که سوار بر ارابه بود و سربازانش را در میدان جنگ هدایت می کرد زوبینی پرتاب شد و عمر وی پایان یافت. با وجود درگذشت کوروش ،سربازان او جنگ را بردند.
کوروش جهانی فکر می کرد و همه ملت ها را متساوی الحقوق می دانست.
آن روز ها نبودم اما برایم بارها گفته اند که چگونه زیر یک درخت سیب رشد یافتی با همان بذر هایی که آن باغبان با دستانش در دل تاریخ پاشاند. گفته بودند آنجا باتلاق بود آری باتلاق بود و گفتند که چگونه آن باغبان باتلاق را خشکانید و جوانه تو را در بستر نا آرام زمان کاشت و چه خون هایی که برای ریشه دواندنت از قلب های فرزندان معصومت سرازیر شد که تو اینک تنومند شوی. هرچند که دگر آن باغبان نیست اما اینک تو روی ریل های قطار تکامل در مسیر آزادی با سرعتی وصف ناپذیر در حرکتی و به اندازه ی تمام زجر هایی که کشیده ای بزرگ شده ای ای ایران....
من و تو با تن خسته
توی گلدون شکسته
گل عاشقی رو کاشتیم
وقتی که حرفی نداشتیم
توی گلدون شکسته تا به کی باید بمونیم
غم نشسته سر رامون
قصه شو تا کی بخونیم
تنمون تو خاک بی جون
خیلی وقته که اسیره
غصه خوردیم و شکستیم
واسه رفتن دیگه دیره
توی سرمای زمستون
هیچکی اینجا فکر ما نیست
اونجا خورشید و ستاره
از من و از تو جدا نیست
می دونم یه روز تو گلدون
پای عشقمون می میریم
خورشید و یه جای دیگه
توی دستامون می گیریم
می دونم پای عشقمون می میریم
می دونم پای عشقمون می میریم
من و تو مثل دو تا خط می مونیم
که توی دفتر مشق اسیر شدیم
نرسیدیم به هم و آخرش هم
تو همون دفتر کهنه پیر شدیم
بی هم و کنار هم روزا گذشت
دستای من نرسید به دست تو
می دونیم که ما به هم نمی رسیم
مگه با شکست من شکست تو
ما به هم نمی رسیم
آخر بازی همینه
آخر عشق دو تا خط موازی همینه
اگه من بشکنم و تو بی خیال
بگذری از من و تنهام بزاری
اگه با تموم این خاطره ها
تو همین دفتر مشق جام بزاری
بعد اون دیگه نه من مال منه
نه تو تکیه گاه این شکسته ای
بیا عاشق بمونیم کنار هم
نگو از این نرسیدن خسته ای
ما به هم نمی رسیم
آخر بازی همینه
آخر عشق دو تا خط موازی همینه
در غبار های به جا مانده از سکوت ،در خلوت یاس های پر احساس ،کنار آینه هایی از جنس باران ، هر کجا که تنهایی می کشند ،هر کجا که اولین فرشته خدا را صدا می زند، روی زمزمه های گل سرخ ، مثل همیشه به دنبال تو می گردم.
چشم هایش حتی از ابر های بهاری پر بغض تر بود. حسرت پرواز داشت ، انتظارش از سبزی درختان سبز تر بود. او به پایان جاده سبز انتظار رسید و به آبی آسمان پر کشید. او رفت....
ای باران تشنه ام ، بر کویر خشک تنم ببار تا شاید دگربار جوانه شوقی ، جدار ترک خورده سینه ام را بشکند و به شوق خورشید قامت راست کند. من آلوده گل عشقم ، عاشقی سیره مادرزاد من است .ببار شاید طراوت تو نسیم شور انگیز جان خسته ام باشد و مرا به مهمانی اشک دعوت کند تا قدم در یک تازگی محض بگذارم و بزرگ شوم . تشنه ام ای باران ،تشنه تر از مترسک های مزرعه های شمالی ، تشنه تر از کویر.ببار و جانم را به وسعت بخشندگی ات جلا بده و روشنی بخش.
شب ، ای پر رمز و راز ترین نشانه های هستی ،ای سکوتت بلند ترین فریاد ها و ای خاموشیت روشن ترین چراغ هدایت عشاق! چرا مردم سکوتت را نمی خواهند؟ چرا در آغاز تو به پایان می رسند؟ شب ای محرم اسرار دلها...
یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود. وقتی دوری از من ، به آرزو های خفته ام می اندیشم ، به فرسنگ ها فاصله بین من و تو ، به آینده و امروز ... باز کن پنجره را ... خواهی دید که پرنده آسمان بارانی را می فهمد.
عشق ، کلید قلبهاست ، چرا بعضی قلبها حالا دیگر چیزی نیستند جز تکه ای سنگ که از خون چشم ها رنگ گرفته و تپش رو به زوالشان نوایی نیست جز آهنگ غم آلود خاطرات ویران شده . آیا به تاراج رفت آن لحظات همیشه سبز و آرام؟
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو ، تو جنگل نمی تونستی بمونی
دل تو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی می گه
میدونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره
همیشه
به انتهای گریه که می رسم
صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم
صدای غروب غزال ها را
صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن
آرام تر که شدم
شعری از دفاتر دریا می خوانم
و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق
خیره می شوم
در برودت این همه حیرت
کجا مانده ای آخر؟

