تبليغاتX
کلبه متروک

       

من آمده ام فاتح دنیای تو باشم

 

دکترمحمود احمدی نژاد

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 17:50  توسط شعیب  | 


دانلود عکس 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:8  توسط شعیب  | 


اين برج يكى از سازه هاى قرون وسطايى است كه از جاذبه هاى توريستى كشور ايتاليا به شمار مى آيد.ساخت برج پيزا بدون ايجاد هيچ تغييرى در طرح اوليه معمارى 200 سال به طول انجاميده است.احداث اين برج به عنوان سومين و آخرين سازه از كليساى جامع شهر از آگوست سال 1173

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 8:10  توسط شعیب  | 


اقتدار ایرانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 15:59  توسط شعیب  | 


از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده‌ی کوته نظران
دل چون آینه‌ی اهل صفا می‌شکنند
که ز خود بی‌خبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه‌ی شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:18  توسط شعیب  | 


1- بردگان پادشاه می شوند!

روزی حضرت یوسف با گروهی از خدمت گذاران خود از محلی می گذشت. زلیخا ملکه مصر در کنار مزبله نشسته بود. هنگامی که متوجه عبور یوسف شد، گفت: سپاس خدایی را که پادشاهان را در اثر گناه و معصیت برده می کند و بردگان را در پرتوی اطاعت و فرمان برداری پادشاه می نماید.
سپس گفت:
ای یوسف ! گرفتار فقر هستم، به من احسان کن.
یوسف گفت:
ناسپاسی آفت هر نعمت است. آنگاه که نافرمانی کردی، خداوند نعمت ها را از تو گرفت .
اینک به سوی خدا برگرد و توبه کن ! تا آثار گناه از تو برچیده شود.
زیرا قبولی خواسته ها بسته به دلهای پاک و کردار پاکیزه است. زلیخا گفت:
من لباس گناه را از تن کنده ام. دیگر عصیان نخواهم کرد، ولی از خدا شرم دارم که مرا مورد لطف قرار دهد.
زیرا هنوز اشک چشمم به پایان نرسیده و اندامم حق ندامت را به خوبی ادا نکرده است.
یوسف گفت:
بکوش تا راه توبه و پشیمانی باز است پیش از آنکه فرصت از دست برود و مدت پایان پذیرد توبه کن !
زلیخا گفت:
من هم همین عقیده را دارم که بعدا خبرش به تو خواهد رسید، که حقیقتا توبه کرده ام.
یوسف دستور داد یک پیمانه بزرگ به او طلا بدهند.
زلیخا گفت:
غذای یک روز برایم بس است، تا رنج گرفتاری نبینم قدر نعمت را نخواهم فهمید.
یکی از فرزندان یوسف گفت:
پدر جان ! این زن کیست ؟ جگرم به حالش کباب شد و دلم برایش سوخت.
فرمود:
موجودی است که به دام انتقام افتاده است.
سپس یوسف با زلیخا ازدواج کرد و او را دوشیزه یافت.
پرسید:
چرا چنین ؟ تو که سالها همسر داشتی ؟
پاسخ داد:
همسرم حرکت مردی و توان هم بستری نداشت. (107)


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:17  توسط شعیب  | 


شمعی فروخت چهره که پروانه‌ی تو بود
عقلی درید پرده که دیوانه‌ی تو بود
خم فلک که چون مه و مهرش پیاله‌هاست
خود جرعه نوش گردش پیمانه‌ی تو بود
پیرخرد که منع جوانان کند ز می
تابود خود سبو کش میخانه‌ی تو بود
خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر
ته سفره خوار ریزش انبانه‌ی تو بود
تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل
هر جا گذشت جلوه‌ی جانانه‌ی تو بود
دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو
مرغان باغ را به لب افسانه‌ی تو بود
هدهد گرفت رشته‌ی صحبت به دلکشی
بازش سخن ز زلف تو و شانه‌ی تو بود
برخاست مرغ همتم از تنگنای خاک
کورا هوای دام تو و دانه‌ی تو بود
بیگانه شد بغیر تو هر آشنای راز
هر چند آشنا همه بیگانه‌ی تو بود
همسایه گفت کز سر شب دوش شهریار
تا بانک صبح ناله‌ی مستانه‌ی تو بود
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:15  توسط شعیب  | 


در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:53  توسط شعیب  | 


مقدمه

بناهای تاریخی، زمانی خود بنای روز و معاصربوده و مکانی برای زندگی و رفع مشکلات و نیازهای مردمی که در آن عصر می زیسته‌اند به شمار می رفته‌اند. این بناها بر اثر گذشت زمان به نام بنای تاریخی خوانده می شود و این یک امر مسلم است که حفاظت از بناهای تاریخی یا آثار تاریخی صرفا یک حفاظت فیزیکی نمی‌تواند باشد و حفاظت فیزیکی به تنهایی نمی‌تواند برای آن کافی باشد و یا ایجاد قوانین و آیین نامه ها  که بر اساس آن بشود بناهای تاریخی را مورد  حفاظت قرار داد کفایت نمی‌کند. در نهایت مردم باید متوجه این امر شوند که این نوع بنا چه ثمره و فایده‌ای برای زندگی آنها دارد، از طرفی زندگی و یا حیات مدنی شهر و یا زندگی مردم روستا به نوعی مرتبط با بنای تاریخی شهرو یا روستای خودشان باشد.
مسلما بناهای تاریخی یا بخشی از میراث فرهنگی، مکان یا زیستگاه انسان در منطقه است یعنی بناهای تاریخی می توانند بخشی از سرمایه اصلی شهرها و روستاهای کشور را تشکیل دهند.
امروزه این امر بدیهی است که حفاظت از سرمایه‌های اصلی که همان میراث طبیعی و تاریخی جهان است، زمینه را برای برنامه ریزی توسعه مدیریت شهری فراهم می‌کند. وقتی مردم با این ارزش آشنا شوند و هویت و وابستگی خود را به زیستگاه و بخشی از آن را در ابنیه تاریخی ببینند، این شیوه در درک و تلقی مردم از بافت شهر تاریخی می تواند موثر باشد . از طرف دیگر وقتی این امکان فراهم باشد که در بخشی از این بناها همچنان زندگی و حیات جاری باشد و نوع و کیفیتی از زندگی ارائه شود که برای مردم مطلوب تر و پرثمرتر باشد ، به این معنا که وقتی شما در یک خانه تاریخی زندگی می‌کنید از ارزش افزوده بیشتر مادی و معنوی برخوردار باشید، به عبارتی آن خانه گران تر از خانه معاصر باشد و از یک سری تخفیف های قانونی برای حفاظت از آن برخوردار باشد و مردم تشویق شوند که در این بناها زندگی کنند. برای همین صرف این که کل بناهای تاریخی یک شهر را بخریم و حفاظت کنیم و خالی نگه داریم و یا  به موزه تبدیل کنیم مراد نیست. برای این که بخش عمده ای ازبناهای تاریخی مکانی برای تداوم حیات و زندگی در شهر تلقی می شود، یعنی باید در خانه های قدیمی زندگی کرد. یا کیفیتی از کار که هیچ صدمه ای به آن بنا نزند در آنجا اتفاق بیافتد ، مثل کاربری های آموزشی و فرهنگی و یا حتی تجاری که مخل حیات ساختمان نباشد. بنابراین شاهد بقا یا تداوم بناهای تاریخی خواهیم بود.
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:44  توسط شعیب  | 


فصل سوم

عوامل سياسی تمدن

Iمنشأ حكومت

غريزة مخالفت با اجتماع – هرج و مرج اوليه – قبيله و عشيره – پادشاه – جنگ

انسان، از روي كمال ميل و رضاي خاطر، يك حيوان سياسي نيست. انجمن كردن انسان با نظاير خود، بيش از آنكه نتيجة ميل و رغبت وي باشد، برخاسته از عادت و غريزة تقليد و فشار اوضاع و احوال است؛ وي آن اندازه كه از تنهايي مي‌ترسد به اجتماع رغبت ندارد؛ از آن جهت با ديگران كنار مي‌آيد كه تنهايي براي او خطر دارد و بسياري از كارهاست كه چون چند نفر با هم شوند بهتر صورت مي‌پذيرد؛ ولي، از صميم قلب، موجودي است گوشه‌گير و انزواطلب، كه شجاعانه خود را در برابر جهان آماده نگاه مي‌دارد. اگر انسان متوسط‌الحال مي‌توانست به ميل طبيعي خود رفتار كند، هرگز حكومتي در جهان بر سر كار نمي‌آمد. هم اكنون نيز انسان با حكومت مخالف است و آن را چون يوغي‌گران بر گردن خود مي‌پندارد؛ ماليات را با مرگ يكي تصور مي‌كند و هميشه در آرزوي يافتن حكومتي است كه كمتر حكومت كند. اگر پيوسته خواستار قوانين تازه است، از آن جهت است كه اين قوانين را براي همسايه لازم مي‌شمارد، و اگر او را به حال خود گذارند، هرج و مرج‌طلبي است كه خود از آن خبر ندارد، و گمان مي‌كند كه قوانين از لحاظ شخص او چيزهاي كاملاً زايدي است.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:37  توسط شعیب  | 


درباره وبلاگ


پیوندها

پیوندهای روزانه

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

آمار وبلاگ

حضور و غياب

لوگوی دوستان

طراح قالب


Copyright © 2008 By SHOAIB