دوستان عزیز، طراحی قالب کار خودمه،اگه خوشتون اومد و دوست داشتید که به عنوان قالب وبلاگ خودتون استفاده کنید تو بخش نظرات ایمیلتون رو بزارید تا واستون بفرستم.
با تشکر
فصل سوم
عوامل سياسی تمدن
Iمنشأ حكومت
غريزة مخالفت با اجتماع – هرج و مرج اوليه – قبيله و عشيره – پادشاه – جنگ
انسان، از روي كمال ميل و رضاي خاطر، يك حيوان سياسي نيست. انجمن كردن انسان با نظاير خود، بيش از آنكه نتيجة ميل و رغبت وي باشد، برخاسته از عادت و غريزة تقليد و فشار اوضاع و احوال است؛ وي آن اندازه كه از تنهايي ميترسد به اجتماع رغبت ندارد؛ از آن جهت با ديگران كنار ميآيد كه تنهايي براي او خطر دارد و بسياري از كارهاست كه چون چند نفر با هم شوند بهتر صورت ميپذيرد؛ ولي، از صميم قلب، موجودي است گوشهگير و انزواطلب، كه شجاعانه خود را در برابر جهان آماده نگاه ميدارد. اگر انسان متوسطالحال ميتوانست به ميل طبيعي خود رفتار كند، هرگز حكومتي در جهان بر سر كار نميآمد. هم اكنون نيز انسان با حكومت مخالف است و آن را چون يوغيگران بر گردن خود ميپندارد؛ ماليات را با مرگ يكي تصور ميكند و هميشه در آرزوي يافتن حكومتي است كه كمتر حكومت كند. اگر پيوسته خواستار قوانين تازه است، از آن جهت است كه اين قوانين را براي همسايه لازم ميشمارد، و اگر او را به حال خود گذارند، هرج و مرجطلبي است كه خود از آن خبر ندارد، و گمان ميكند كه قوانين از لحاظ شخص او چيزهاي كاملاً زايدي است.
برای مطاتعه کامل متن به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب
چرا روی نقاشیا بیخودی سایه می زنی
این همه حرف خوب داریم ،حرف گلایه می زنی
اگه منو دوست نداری، راحت اینو بهم بگو
چرا با حرفات و نگات بهم کنایه می زنی
به یکی میگن با بالش جمله بساز. میگه رفته بودم شکار یه پرنده دیدم با تیر زدم تو بالش. میگن نه با اون بالش جمله بساز. میگه یه روز رفته بودم شکار یه پرنده دیدم با تیر زدم تو اون بالش. میگن اصلا با تشک جمله بساز. میگه رفته بودم شکار یه پرنده دیدم توشک بودم با تیر بزنم به این بالش یا اون بالش
اگر عاشق شدي در شهر غربت سوار خر بشو برگرد ولايت
صداقت خواستم داشتی ,مهربای خواستم داشتی ,عشق خواستم داشتی , قور قوری جون گل کاشتی هر چی که خواستم داشتی تقدیم به قورباغه ی زندگی من
دیشب چک عشق تو را به بانک محبت بردم باز هم حسابت خالی بود.این بار چک را اجرا گذاشتم تا حکم قلبت را بگیرم.
اگه يه وقت احساس كردي تو يه اتاق تنگ و تاريك گير كردي وديوار اتاق مدام عقب و جلو ميره و از اون خون ميچيكه اصلا نترس چون توقلب مني!
ازم پرسید دوسم داری? گفتم : اره گفت : چه قدر گفتم : از اینجا تا خدا......اشک تو چشاش جمع شد و گفت مگه نهگفتی خدا از همه چیز به مه نزدیکتره
مانده نگاهم به دل پنجره
تر شده از هجرت تو خاطره
کوچه پر از حسرت پروانگیست
خانه تهی از نفس زندگیست
بی تو دلم نیمه شبی سوی دشت
پر زد و آواره شد و بر نگشت
لذت بیداری یلدا تویی
تازه ترین رنگ تمنا تویی
چشم تو آغاز پریشانیم
هجرت تو علت ویرانیم
گرد سفر بر سر و رویت نشست
عهد تو و حرمت دل را شکست
گفته ولی دست بد سرنوشت
وعده دیدار من و تو بهشت
گاهی می شود در باغ خیال از احساس کبوتر سرشار شد،و در آن بی خبری پرواز کرد و اوج گرفت. ما با نگاه می فهمیم و می فهمانیم . اوج یک احساس عشق است نه به گنجایش یک واژه ، معنای آن در ژرفای وجود آدمی نقش می بندد. واژه ظرفیت این حجم را ندارد. با اندکی احساس می شود تفسیر کرد و به عمق واژه رفت . نباید فراموش کنیم که همیشه صورت نمی تواند سیرت را برساند. عشق وقتی در مسیر حقیقی خود قرار نگیرد به بیراهه می رود و آدمی را به باتلاق هوس می کشاند و رنگ می بازد که در آن نمی سوزانی بلکه می سوزی.به قول شاعر باید به واژه های بی طرفی چون نان دل بست، نان را از هر طرف که بخوانی نان است.
تا بدانم بیش از این قدر اقیانوس را
دور کن از من غم و افسانه و افسوس را
با کویر امشب برایم شعر دریا را بخوان
بعد از این دیگر نخواهم دید اقیانوس را
بردباری کن اگر تفتیده در هم روز ها
بردباری کن که تا روشن کنم فانوس را
موج خواهد زد این روز های سخت را
بشنود یک شب اگر فریاد این مایوس را
بعد از این دیگر نخواهم شد هم آواز غروب
بعد از این دیگر نخواهم دید آن کابوس را
یاد آن شب ها کجا و لذت دریا کجا
من ندارم طاقت این درد نا مانوس را
در غبار های به جا مانده از سکوت ،در خلوت یاس های پر احساس ،کنار آینه هایی از جنس باران ، هر کجا که تنهایی می کشند ،هر کجا که اولین فرشته خدا را صدا می زند، روی زمزمه های گل سرخ ، مثل همیشه به دنبال تو می گردم.
چشم هایش حتی از ابر های بهاری پر بغض تر بود. حسرت پرواز داشت ، انتظارش از سبزی درختان سبز تر بود. او به پایان جاده سبز انتظار رسید و به آبی آسمان پر کشید. او رفت....
ای باران تشنه ام ، بر کویر خشک تنم ببار تا شاید دگربار جوانه شوقی ، جدار ترک خورده سینه ام را بشکند و به شوق خورشید قامت راست کند. من آلوده گل عشقم ، عاشقی سیره مادرزاد من است .ببار شاید طراوت تو نسیم شور انگیز جان خسته ام باشد و مرا به مهمانی اشک دعوت کند تا قدم در یک تازگی محض بگذارم و بزرگ شوم . تشنه ام ای باران ،تشنه تر از مترسک های مزرعه های شمالی ، تشنه تر از کویر.ببار و جانم را به وسعت بخشندگی ات جلا بده و روشنی بخش.
شب ، ای پر رمز و راز ترین نشانه های هستی ،ای سکوتت بلند ترین فریاد ها و ای خاموشیت روشن ترین چراغ هدایت عشاق! چرا مردم سکوتت را نمی خواهند؟ چرا در آغاز تو به پایان می رسند؟ شب ای محرم اسرار دلها...
یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود. وقتی دوری از من ، به آرزو های خفته ام می اندیشم ، به فرسنگ ها فاصله بین من و تو ، به آینده و امروز ... باز کن پنجره را ... خواهی دید که پرنده آسمان بارانی را می فهمد.
عشق ، کلید قلبهاست ، چرا بعضی قلبها حالا دیگر چیزی نیستند جز تکه ای سنگ که از خون چشم ها رنگ گرفته و تپش رو به زوالشان نوایی نیست جز آهنگ غم آلود خاطرات ویران شده . آیا به تاراج رفت آن لحظات همیشه سبز و آرام؟
حیرت زده ام ، تشنه یک جرعه جوابم
ای مردم دنیا برسانید به آبم
آیا پس از دشت، رهی هست ؟ دهی هست ؟
یا اینکه به بیراهه دویده است شتابم
من کوزه به دوش آمده ام چشمه به چشمه
شاید که تو را ای عطش کهنه بیابم
آهی و نگاهی و... دریغا که خطا بود
یک عمر که با آینه ها بود خطایم
هر صبح حریصانه من و حسرت خفتن
هر شب من و اندوه ، که حیف است بخوابم
چون صاعقه هر بار که عشق آمد و گل کرد
یک شعله نوشتند ملائک به حسابم
می نوشم از این تلخ ، اگر آتش اگر آب
حیرت زده ام ، تشنه یک جرعه جوابم
چه دعات گویم ای گل
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن،تو خود آفتاب گشتی
فصل دوم
عوامل اقتصادي تمدن
انسان وحشي نيز خود به لحاظي متمدن است، زيرا با كمال دقت ميراث قبيله را به بازماندگان خويش انتقال ميدهد، و اين ميراث عبارت است از مجموع نظامات و عادات اقتصادي و سياسي و عقلي و اخلاقي كه افراد نسلهاي مختلف، در ضمن كشش و كوشش براي زندگي بر سطح كرة زمين و بهرهبرداري از زندگي، بتدريج آنها را ساخته و پرداختهاند. در اين باره تقريباً غيرممكن است كه بتوانيم دقت لازم علمي را به كار بريم، زيرا هنگامي كه بعضي از افراد بشر را به نام «وحشي» يا «بربر» ميخوانيم، در واقع حقيقت موضوعي خاصي را بيان نميكنيم، بلكه يا خودپرستي بيش از اندازة خود را آشكار ميسازيم، يا گرفتگي خاطر را از برخورد با رفتارها و عاداتي كه با آنها غيرمأنوس هستيم نشان ميدهيم. بدون شك ما ارزش اشخاصي را كه بسيار چيزها از مهماندوستي و اخلاق خود به ما ميآموزند بسيار پايين ميآوريم. اگر آماري از عناصري كه اجتماع آنها تمدن را تشكيل ميدهد برداريم، آن وقت نيك درخواهيم يافت كه ملتهاي برهنه همهچيز، يا تقريباً همه چيز، را اختراع كردهاند و تنها كاري كه براي ما باقي گذاشتهاند تزيين زندگي و خطنويسي بوده است. بعيد نيست كه اين ملتها روزي به تمدن هم رسيده، و چون آن را باعث بدبختي دانستهاند، از آن دست برداشته باشند. بنابراين، در مورد استعمال كلمات «وحشي» و «بربر» نسبت به كساني كه ميتوانيم آنان را «نياكان معاصر خود» بناميم، بايد جانب حزم و احتياط را مراعات كنيم. به نظر ما شايستهتر آن است كه تمامي مللي را كه راه اندوختن آذوقه براي روزهاي سخت را نميدانند و از خطنويسي
بياطلاعند، يا اگر به اين كارها پرداختهاند بسيار مقدماتي و محدود است، به نام ملتهاي «اوليه» بناميم. در مقابل، ميتوان ملتهاي متمدن را «دورانديشان خطنويس» ناميد.
-I از شكار تا برزگری
فقدان حس پيشبيني در ملل اوليه – آغاز دورانديشي – شكار و ماهيگيري – گلهداري – اهلي كردن حيوانات – كشاورزي – خوراك – آشپزي – آدمخواري
«سه نوبت غذا خوردن در شبانروز، نشانة سازمان اجتماعي پيشرفتهاي است. وحشيها يا از پرخوري گرفتار تخمه ميشوند يا روزه ميگيرند.» وحشيترين قبايل هنديشمردگان امريكايي نگاهداشتن غذاي امروز را براي فردا، دليل بيآبرويي و بيذوقي ميدانند. بوميان استراليايي هرگز قادر نيستند كاري را كه نتيجة آن فوراً عايدشان نگردد انجام دهند؛ هر فرد از قبيلة هوتنتوت مانند اربابي است كه كار نداشته باشد، و زندگي در قبيلة بوشمن افريقايجنوبي «يا سور است يا قحطي. در اين كوتاه نظري، و همچنين بسياري از طريقههاي زندگي مردم وحشي، حكمتي نهفته است. به محض اينكه بومي به فكر فرداي خود بيفتد، از بهشت عدن به هاوية غم و غصه سقوط ميكند و زردي پريشانخاطري بر چهرة او مينشيند؛ در اين وقت است كه حرص شدت پيدا ميكند و سرمايهداري آغاز ميشود و آسايش خاطر انسان اولية «بيخيال» از ميان ميرود. سياه امريكايي امروز در اين مرحله به سر ميبرد. پيري سياح روزي از يكي از راهنمايان اسكيموي خود پرسيد: «به چه فكر ميكني؟» و اين جواب را شنيد كه: «من به هيچچيز فكر نميكنم؛ گوشت فراوان در اختيار دارم.» آيا فرزانگي واقعي آن نيست كه تا ناچار نشويم فكر نكنيم؟
معذلك، اين بيخيالي دشواريهاي شديدي به دنبال دارد و آنان كه توانستهاند از اين مرحله بگذرند تفوق حقيقي را در ميدان تنازع براي زندگي به دست آوردهاند. سگي كه استخوان نيمخوردة خود را زير خاك پنهان ميكند، سنجابي كه فندق را براي روز ديگر خود نگاه ميدارد، زنبوري كه عسل را در كندوي خود ذخيره ميكند، و مورچهاي كه از ترس روز باراني توشة خود را پنهان ميسازد، همة اينها، نخستين كارگران تمدن بودهاند. بدون شك اين مخلوقات ضعيف، و چند تاي ديگر نظير آنها، بودهاند كه به نياكان ما راه ذخيره كردن براي فردا را آموختهاند و به آنان ياد دادهاند كه از فراواني تابستان استفاده كنند و براي روزهاي سخت زمستان توشه بردارند.
آيا نياكان ما چه مهارتي داشتهاند كه از خشكي و دريا غذايي را كه ماية زندگي ملل اوليه بوده به دست ميآوردهاند؟! با دست خود هرچه را كه ميشد خورد از زمين ميكندند، و با عاج يا استخوان يا سنگ، اسبابهايي شبيه فلك و وسايل دفاع جانوران براي خود ميساختند، و از الياف گياهي، دام و تله براي شكار حيوانات تهيه ميكردند، و به انواع وسايل متشبث ميشدند تا حيواني را از دريا، يا از خشكي، شكار كنند و بخورند. اهالي پولينزي تورهاي صيدي داشتهاند به طول هزار متر كه صد مرد بزحمت آن را به كار ميانداختند؛ بديهي است كه در چنين اوضاع و احوال، كمال ضرورت را داشته است كه سازماني سياسي، دوش به دوش، با فكر پيشبينيهاي اقتصادي پيش برود، و به همين ترتيب است كه كوشش دستهجمعي براي دست يافتن به مادة غذايي، سبب تولد مفهوم «دولت» و «حكومت» گرديده است. صياد تلينگيت كلاهي به سر خود ميگذارد كه شبيه سر «سيل» است و، پس از پنهان شدن در ميان تختهسنگها، صدايي شبيه اين جانور از دهان خود خارج ميسازد؛ به اين حيله، جانوران بيخبر به او نزديك ميشوند و او نيزة خود را، با همان آرامش خاطر مردمان اوليه، در بدن حيوان فرو ميبرد و او را شكار ميكند؛ مردم تاهيتي مادة خاصي را، كه از نوعي گردو به نام هوتئو يا گياهي به نام هورا به دست ميآورند، در آب رودخانهها ميريزند: به ماهي حالتي شبيه مستي دست ميدهد و بر روي آب ميآيد و صياد هر اندازه بخواهد صيد ميكند. مردم استراليا زير آب ميمانند و به وسيلة ني تنفس ميكنند، و در اين ضمن پاي مرغابيها را ميگيرند و آنقدر زير آب نگاه ميدارند تا بميرند. مردم قبيلة تاراهوماراس دانههاي گياهي را به بندهاي محكم ميبستند و روي زمين ميانداختند و بند را تا نيمه زير خاك پنهان ميكردند؛ هنگامي كه مرغ دانه را ميبلعيد با ريسمان آن را ميگرفتند و ميخوردند.
شكار كردن براي ما عنوان تفريح و مشغوليتي را دارد، ولي چنين به نظر ميرسد كه در محفظة روح شكارچي يادگاري تاريك از روزهاي گذشته باقي است كه در آن روزها اين عمل، براي شكارچي و براي حيوان شكار شده، هر دو، مسئلة حيات و ممات به شمار ميرفته است. زيرا شكار فقط قضية تهية خوراك نبوده، بلكه جنگي بوده است كه بايد به وسيلة آن آقايي و اطمينان خاطر شكارچي فراهم آيد، و چون تمام جنگهاي تاريخ را با آن مقايسه كنيم، نسبت به آن، بازيچهاي بيش به نظر نميرسند. انسانهايي كه اكنون در جنگلها زندگي ميكنند، هنوز براي زيستن ناچار از جنگيدن هستند، چه، با وجود آنكه كم اتفاق ميافتد كه حيواني جز در هنگام گرسنگي سخت يا در تنگنا واقع شدن به انسان حملهور شود، در جنگل، آن اندازه خوراكي كه براي همه بس باشد وجود ندارد و تنها جانوراني كه جنگاورتر هستند ميتوانند روزي خود را به چنگ آورند. موزهها پر است از آثار و افزارهاي جنگي كه ميان انسان و ديگر حيوانات برپا ميشده، مانند كارد و تير و كمان و نيزه و دام و تله و فلاخن و جز آن، كه به وسيلة آنها انسان توانسته است آقايي خود را بر زمين استوار سازد و راه را براي اخلاف حقشناس خود هموار كند تا بتوانند، بدون ترس از حملة هر جانوري، جز انسان، بياسايند. امروز نيز، پس از آن همه جنگها، كه نتيجهاش راندن ناتوانان و ابقاي زورمندان بوده است، چه انواع مختلفي بر سطح زمين زيست ميكنند! غالباً هنگامي كه شخص در جنگلي به تفرج ميرود، از كثرت لغاتي كه انواع حشرات و خزندگان و گوشتخواران و پرندگان با آن تكلم ميكنند دچار سرگيجه ميشود. انسان در ميان اين گروه خود را چون ميهمان ناخواندهاي تصور ميكند و چنين احساس مينمايد كه همه از او ميترسند و به او به چشم دشمني مينگرند. از كجا معلوم كه يك روز اين چهارپايان آوازهخوان و اين هزار پايان پيش پا افتاده و اين ميكروبهاي كوچكاندام چابك، انسان و كارهايي را كه كرده نبلعند و كرة زمين را از شر اين چپاولگر دو پا و سلاحهاي اسرارآميز و عجيب و پاهاي بياحتياط او، كه همه چيز را زير خود لگدمال و خرد ميكند، آسوده نسازند!
حقيقت امر اين است كه شكار و ماهيگيري دو مرحله از مراحل تطور و تكامل اقتصادي نيستند، بلكه اين دو شكل از فعاليتهاي بشري سرنوشتشان چنان بوده است كه در عاليترين صورتهاي اجتماع متمدن نيز باقي بمانند. اين دو عامل، سابق بر اين، مركز اساسي حيات را اشغال ميكردند و هم اكنون نيز به منزلة دو شالودة پنهاني آن هستند؛ در پشت سر ادبيات و فلسفه و آداب ديني و هنرهايي كه داريم، سلاخهاي زبردست پاكينگتاون را نبايد فراموش كنيم. چون دل و جرئت آن را نداريم كه در فضاي باز با صيد خود مردانه درافتيم و او را هلاك سازيم، براي اين كار ديگران را به وكالت برگزيدهايم؛ ولي يادگارهاي دوران شكارچيگري قديم فراموش نميشود، و به همين جهت است كه از دنبال كردن ضعيفان و فراريان شاد ميشويم و آثاري از آن در بازيهاي كودكان ما آشكار ميشود؛ حتي لغتي كه اكنون براي بازي به كار ميبريم همان لغتي است كه بر شكار دلالت دارد. به اين ترتيب، در آخرين تحليل مدنيت به اين نكته ميرسيم كه مسئلة خوراك انسان و تهية آن بنيان تمدن را تشكيل ميدهد. كليساي جامع و معبد، موزة هنر و تالار موسيقي، كتابخانه و دانشگاه، همه روكار بناي تمدن هستند و بايد چشم داشت و، در پشت اين ظاهر، كشتارگاه را ديد.
زندگي با شكار هيچ جنبة ابتكاري نميتواند داشته باشد؛ اگر آدمي در همين مرحله ميماند چيزي جز يكي از هزاران گوشتخوار ديگر نبود. هنگامي بشر توانست گوهر انساني خود را آشكار سازد كه زندگي او از مرحلة متزلزل شكار خارج شد و به مرحلة مطمئنتر و ثابتتر حيات چوپاني درآمد. در اين شكل جديد زندگي مزاياي گرانبهايي نصيب او شد كه عبارت است از اهلي كردن حيوانات و تربيت دامها و استعمال شير. درست نميدانيم كه انسان كجا و در چه وقت به اهلي كردن حيوانات پرداخته است؛ شايد مقدمة اين كار آن بوده است كه پس از كشتن حيوانات در شكار، بچههاي كوچك آنها را به محل سكونت خود ميآوردهاند تا كودكانشان با آنها بازي كنند خوردن حيوان در اين مرحله نيز ادامه دارد، منتها مدتي به او مهلت داده ميشود؛ انسان حيوانات را در مرحلة ديگر چون باركش خود به كار ميبرده، ولي رفتارش با آنها بسيار آزادمنشانه بوده و حيوان همنشين با انسان شده و با هم ميزيستهاند. پس از آن، بشر به جايي رسيد كه معجزة توليدمثل را تحت سرپرستي خود قرار داد و از يك جفت حيوان نر و ماده گلهاي فراهم آورد. شير حيوانات اين فرصت را براي زنان ايجاد كرد كه دورة شير دادن كودكان خود را كوتاهتر سازند، و به علاوه، با پيدا شدن اين ماده، مرگ و مير اطفال كمتر شد و غذاي جديدي در اختيار انسان قرار گرفت كه ميشد بر روي آن حساب كرد. همة اينها سبب شد كه نفوس فزوني پذيرد و زندگي ثابتتر و منظمتر گردد و فرمانروايي اين موجود ترسوي تازه به دوران رسيده، يعني انسان، بر روي كرة زمين استوارتر شود.
در عين حال كه اين حوادث اتفاق ميافتاد، زن به بزرگترين اكتشافات راه يافت و سر حاصلخيزي زمين را پيدا كرد. تا آن هنگام كار زن تنها اين بود كه، چون مرد، به شكار ميرفت و با چنگال خود زمين پيرامون چادر را ميكاويد تا مگر چيزي قابل خوردن به چنگ آورد. در استراليا، هنگام غايب بودن مرد، زن در زمين جستجو ميكرد و ريشههاي خوردني را بيرون ميآورد، ميوهها و دانههاي جنگلي و عسل و قارچ و غلات خودرو را جمعآوري ميكرد هماكنون، در بعضي از قبايل استراليا، غلاتي را كه خود به خود ميرويند درو ميكنند، بيآنكه در فكر كوبيدن و جدا كردن دانه بيفتند؛ هنديشمردگان درة ساكرامنتو هنوز نتوانستهاند از اين مرحله قدم فراتر گذارند. به اين ترتيب، بايد گفت كه شايد هيچگاه نتوانيم بدانيم كه چه وقت انسان براي نخستين بار به عمل و نقشي كه دانة گياهي دارد پي برده و از درويدن به كاشتن پرداخته است؛ ممكن است دربارة اين مسئله حدسهايي بزنيم، ولي محال است كه به علماليقين برسيم. شايد در آن هنگام كه انسان دانهها را ميدرويده و حمل ميكرده است، پارهاي از آنها در راه به زمين ريخته و سبز شده و از تكرار اين حادثه رفته رفته راز بزرگي كه در روييدن گياه نهفته است آشكار شده باشد. مردم قبيلة ژوانگ دانههايي را كه به چنگ ميآوردند به طور مخلوط بر خاك ميپاشيدند و منتظر سبز شدن آنها ميشدند. بوميان بورنئو با چوب نوك تيزي گودالي در زمين حفر ميكردند و دانه را، در ضمن راهپيمايي در مزرعه، در آن ميانداختند. اين عصاي نوك تيز سادهترين وسيلهاي است كه انسان براي كشت و كار از آن استفاده ميكرده است. تا پنجاه سال پيش از اين، در ماداگاسكار، زنان براي كشت دانه مانند سربازاني صف ميبستند و با يك اشاره، چوبهاي نوك تيز خود را در زمين فرو ميكردند و دانهاي در آن ميانداختند. و پس از پوشاندن آن با خاك، با اشارة ديگر پيش رفته اين كار را از نو شروع ميكردند، و به اين ترتيب عمل بذرافشاني را انجام ميدادند. مرحلة پيشرفتهتر در بذرافشاني آن بوده است كه به يك قطعه چوب، نوكي تيز يا قطعة استخواني متصل كرده، روي آن، چوب ديگري به شكل چليپا قرار ميدادند و كشاورز با پا آن را ميفشرد و در زمين فرو ميكرد. هنگامي كه كونگ كيستاذورها به مكزيك درآمدند، ديدند كه آزتكها، جز اين، وسيلهاي براي كشت نميشناسند. چون اهلي كردن حيوانات و استخراج فلزات براي انسان ميسر شد، توانست ادوات سنگينتري بسازد، و به اين ترتيب بود كه گاوآهن جانشين اسباب سابق گرديد؛ انسان توانست زمين را بهتر زيرورو كند، و آنگاه سر حاصلخيزي زمين را دريافت و گياهان وحشي را، كه تا آن وقت نميتوانست بكارد، كاشت و در نوع اجناسي كه ميتوانست بكارد بهبودهاي تازه ايجاد كرد.
در آخر كار، انسان هنر پيشبيني و خصلت دورانديشي را از طبيعت آموخت و مفهوم زمان را دريافت. انسان كه مكرر ميديد پرندگاني چون داركوب فندق و ساير دانهها را در شكاف درخت پنهان ميسازند و زنبور، عسل را در كندوي خود ذخيره ميكند، فكر ذخيره كردن براي آينده را دريافت، و شايد براي آنكه به اين مرحله از فهم برسد هزاران سال در حالت بيتوجهي نسبت به آينده به سر ميبرده است. وسيلة نگاهداري گوشت از راه دود دادن يا نمكسود كردن يا منجمد ساختن آن به دست انسان افتاد؛ كار مهمتر آنكه انبارهايي براي حفظ دانهبار از باران و رطوبت و جانوران و دزدان ساخت و در آنها خوراك خود را براي فصول بيحاصل سال ذخيره كرد. به اين ترتيب، با مرور زمان بر وي معلوم شد كه كشاورزي ممكن است وسيلهاي باشد كه بهتر و بسامانتر از شكار، خوراك او را تأمين كند. هنگامي كه چنين شد، انسان يكي از سه گامي را كه براي گذشتن از زندگي جانوري و درآمدن به عالم تمدن ضروري است برداشته بود، و اين سه مرحله عبارت است از: سخن گفتن، كشاورزي، و خطنويسي.
بديهي است كه انسان با جهشي از مرحلة شكار به مرحلة كشاورزي پا نگذاشته، بلكه از مراحل متوسطي گذشته است. بسياري از قبايل، مانند هنديشمردگان امريكايي، در همان مرحلة انتقال باقي مانده و از آن تجاوز نكردهاند، و در نزد آنان شكار وظيفة مرد و كشاورزي كار زن است. نه تنها بايد گفت كه اين تحولات به صورت تدريجي انجام پذيرفته، بلكه بايد دانست كه هرگز اين تغييرات، شكل كامل پيدا نكرده است. انسان، پس از آنكه به كاشتن زمين دست يافته، طريقة تازهاي براي ذخيره كردن خوراك بر طريقة قديمي افزوده و، در تمام طول دورههاي تاريخ، خوراك قديم را بر خوراك تازه ترجيح داده است. ميتوان چنين تصور كرد كه انسان اوليه، هنگامي كه هزاران نوع محصول زمين را براي غذاي خود مورد آزمايش قرار ميداده، ناچار از اين تجربه صدمات فراوان ميديده، و همه براي آن بوده است كه بتواند از اين ميان آنچه را براي خوردن شايسته و بيزيان است پيدا كند؛ در عين آنكه اين چيزها را با انواع ميوه و دانه و گوشت شكار و ماهي، كه از پيش به آن خو كرده بود، ميآميخته،هميشه ميل بيشترش به طرف غنيمتهاي شكار بوده است. قبايل اوليه پيوسته حرص شديدي نسبت به خوردن گوشت نشان ميدهند، حتي وقتي هم كه خوراك اصلي آنان را دانهبار و سبزي و شير تشكيل ميدهد. چون به حيواني كه تازه مرده باشد دست يابند، با كمال اشتها به خوردن آن مشغول ميشوند، و غالب اوقات، براي آنكه زودتر به منظور خود برسد، آن را خام خام ميخورند و با آن دندانهاي سالم و نيرومندي كه دارند، پس از مدت كوتاهي، چيزي جز مشتي استخوان تودهشده برجاي نميگذارند. يك قبيله، بتمامي، ممكن است مدت يك هفته مجلس سور و سروري بر گرد جسد بالي كه بر ساحل دريا افتاده و مرده است برپا دارند و با خوردن گوشت آن خوش باشند. با آنكه فوئجيان از پختن سر رشته دارند، معذلك گوشت خام را بر پختة آن ترجيح ميدهند، و چون يك ماهي به چنگشان افتد پشت گوشش را گاز ميگيرند و به اين ترتيب آن را ميكشند و سپس از سر تا دم آن را بدون هيچ تشريفاتي ميخورند. اين اقوام، چون اطمينان نداشتهاند كه هميشه بر خوردني دست خواهند يافت، تقريباً هر چيز را كه به دستشان ميافتاده، از صدف و قورباغه و خرچنگ و حلزون و موش و موش صحرايي و عنكبوت و كرم زمين و سوسمار و مار و سگ و اسب و هزارپا و ملخ و حشرات و تخم پرندگان و خزندگان و ريشة گياهان و شپش و جز آنها ميخوردهاند، و هر خوراكي در وضعي نزد آنان عنوان غذاي لذيذي پيدا ميكرده است. بعضي از بوميان مهارتي خاص در شكار مورچه دارند و بعضي ديگر حشرات را در آفتاب ميخشكانند و ذخيره ميكنند و در روزهاي جشن و مهماني به مصرف ميرسانند؛ بعضي ديگر شپش سر يكديگر را ميخورند، و چون بر عدة زيادي شپش دست يابند با آن آبگوشتي ميپزند و از آنكه دشمني را به چنگ آوردهاند، هنگام خوردن آن، بانگ شادي برميدارند. فهرست غذايي قبايل عقبافتاده، كه با شكار زندگي ميكنند، با فهرست خوراك طبقات عالي بوزينگان بسيار كم اختلاف دارد.
هنگامي كه انسان آتش را پيدا كرد، اين حرص كور كورانه كه به خوردن همه چيز داشت تخفيف يافت، و آتش، به دستياري كشاورزي، نيازمندي انسان را به شكار تا حد زيادي كمتر ساخت. با پخته شدن غذا، جذب سلولوز و نشاستهاي كه در گياهان موجود است، و به همين جهت خام بسياري از آنها غيرقابل خوردن ميشود، آسان گشت، و به اين ترتيب انسان توانست شالودة غذاي خود را بر روي دانهبار و بقولات قرار دهد. از طرف ديگر، با پخته شدن غذا، مواد سخت آن نرم شد و احتياج به جويدن نقصان پذيرفت و از همينجا خراب شدن دندانها، كه يكي از معايب مدنيت است، بتدريج آغاز كرد.
به تمام اين انواع مختلف خوراكي، انسان يك نوع غذاي بسيار لذيذ نيز افزود، و آن گوشت همنوعان وي، يعي انسانهاي ديگر بود. ميتوان تصديق كرد كه زماني، آدمخواري در ميان قبايل اوليه تقريباً عموميت داشته است؛ اين عادت را در ميان ملتهايي كه از لحاظ تاريخ متأخر هستند، از قبيل ايرلنديان و ايبرياييان و پيكتها و حتي نزد مردم دانمارك در قرن يازدهم سراغ دادهاند. در بسياري از نواحي، گوشت انسان عنوان كالاي بازرگاني داشته و مردم مطلقاً اطلاعي از مراسم دفن ميت نداشتهاند. در كنگوي عليا مرد و زن و بچه را به عنوان گوشت قصابي آشكارا خريد و فروش ميكردهاند. در جزيرة بريتانياي جديد گوشت انسان را، مانند گوشت حيوانات، در دكانهاي قصابي به قناره ميزدند و به فروش ميرسانيدند، و در بعضي از جزاير سليمان اسراي انساني، مخصوصاً زنان را، مانند خوك ميپروردند و براي كشتن در روزهاي جشن و مهماني آماده نگاه ميداشتهاند. فوئجيان گوشت زن را بر گوشت سگ ترجيح ميدادهاند، چه، به قول آنان، گوشت سگ مزة بدتري داشته است. يكي از بوميان جزيرة تاهيتي به پيرلوتي، سياح معروف، گفته بود كه: «گوشت انسان سفيدپوست چون خوب پخته شود مزة موز رسيده را دارد.» اهالي جزيرة فيجي گوشت سفيدپوستان را دوست ندارند، چه آن را سفت و پرنمك ميدانند، و چون يك ملاح اروپايي به چنگ آنان بيفتد آن را براي خوردن نيكو نميدانند و ميگويند كه مزة گوشت مردم پولينزي لذيذتر است.
آيا عادت آدمخواري از كجا پيدا شده؟ بعيد است كه اين عادت نتيجة قحطي و نقصان ساير مواد غذايي بوده باشد، و اگر براستي چنين هم بوده است، پس از رفع قحطي نيز اين عادت برقرار مانده و آن چيز كه براي مردم اوليه قضية سير كردن شكم بود، اينك، عنوان تفنن و هوا و هوسي پيدا كرده است. اكنون براي بسياري از قبايل، خون انسان غذاي بسيار لذيذي است و به هيچ وجه از روي اكراه و ترس و نفرت به آن نمينگرند، و چه بسيار مردم قبايل كه پاكدل و نيكومنش هستند و، در عين حال، خون آدم را گاهي به عنوان دوا و گاهي به عنوان وفاي به نذر، يا انجام عملي ديني، ميآشامند، و غالباً عقيدهشان اين است كه چون خون كسي آشاميده شود نيروي او به شخصي كه آن را آشاميده است انتقال مييابد. خوردن گوشت انسان هرگز ماية شرمساري نبوده و ظاهراً چنان بوده است كه مردم اوليه، از لحاظ اخلاقي، فرقي ميان خوردن گوشت حيوان و انسان قائل نبودهاند. در جزاير ملانزي اين ماية افتخار رئيس قبيله است كه دوستان خود را به خوردن گوشت كبابشدة انساني مهمان كند. اين گفتة يكي از رؤساي فيلسوفمنش قبايل برزيل است كه ميگويد: «اگر من دشمني را بكشم، شك نيست كه بهتر آن است كه او را بخورم و نگذارم گوشتش فاسد شوم و كسي از آن بهرهاي برنگيرد… آنچه دردناك است آن نيست كه انسان را بخورند، بلكه بد آن است كه انسان بميرد؛ هنگامي كه كشته ميشوم براي من يكسان است كه قبيلة دشمن مرا بخورد يا به حال خود رها كند؛ من از ميان انواع گوشت شكار، هيچ كدام را به لذت گوشت انسان نيافتهام.»
بيشك، اين عادت از لحاظ اجتماعي پارهاي فوايد داشته است. در واقع اين عمل اجراي طرح سويفت است كه پيشنهاد كرده بود بچههاي زايد بر احتياج را به مصرف خوراك برسانند و براي پيران فرصتي ايجاد كنند تا به شكلي كه نفعش به ديگران برسد از دنيا بروند. به اين ترتيب از مراسم و تشريفات غيرلازمي كه براي كفن و دفن اموات صورت ميپذيرد و عنوان تجملي دارد نيز جلوگيري ميشده است. به عقيدة مونتني اينكه به بهانة دين و پرهيزگاري كسي را تا به حد مرگ عذاب و شكنجه كنند – همچنانكه در زمان او مرسوم بود – بسيار وحشيانهتر از آن است كه او را بعد از مرگ بپزند و به مصرف خوراك برسانند. به هر صورت بايد افكار و معتقدات ديگران را محترم شمرد.
II- شالودههای صناعت
آتش – ادوات و آلات اوليه – بافندگي و كوزهگري – بنايي و حمل و نقل – بازرگاني و امور مالي
اگر انسانيت انسان با سخن گفتن، و مدنيت با كشاورزي آشكار شده، صناعت نيز با پيدا شدن آتش امكانپذير گشته است. انسان هرگز آتش را اختراع نكرده، بلكه اين معجزه به دست طبيعت انجام پذيرفته است، خواه از مالش برگها و شاخههاي درختان بوده باشد، خواه از جهيدن برق، خواه از تركيب پارهاي مواد شيميايي؛ انسان با هوش خود توانسته است كه از طبيعت تقليد كند و فن درست كردن آتش را به مرحلة كمال برساند. هنگامي كه انسان بر معجزة آتش دست يافت، آن را به هزاران خدمت گماشت، كه نخستين آنها، به گمان ما، مقهور كردن بزرگترين دشمن او يعني تاريكي شب بود؛ پس از آن، از آتش استفادة حرارتي كرد و به اين ترتيب توانست از مناطق استوايي به جاهاي ديگر برود و خرده خرده تمام سطح زمين را آباد و قابل سكونت سازد؛ سپس، با آتش، فلزات را نرم و چكشخوار ساخت و از مخلوط كردن آنها با يكديگر چيزهايي به دست آورد كه، از حيث سختي و فرمانبرداري، به هيچ وجه با آنچه از طبيعت به دست ميآمد قابل قياس نبود. آتش به اندازهاي در نظر مردم اوليه شگفتانگيز و پرسود بود كه آن را يكي از معجزات ميپنداشتند و چون خدايي ستايشش ميكردند، و به همين جهت جشنهاي متعددي براي عبادت آن برپا ميداشتند و آن را مركز زندگاني و خانة خويش قرار ميدادند. هرگاه كه از جايي به جاي ديگر نقل مكان ميكردند آتش را با خود همراه ميبردند و هرگز به خاموش شدن آن خرسندي نشان نميدادند. روميان قديم به قدري در اين كار تعصب داشتند كه دختر باكرهاي را كه در معبد خداي آتش نگهبان آن بود و غفلت ميكرد و سبب خاموش شدن آتش جاوداني ميشد هلاك ميكردند.
انسان اوليه، در عين آنكه به شكار ميرفت و گلههاي خود را ميچراند و به زيرورو كردن زمين مشغول بود، پيوسته در فكر يافتن وسايل مكانيكيي بود كه بتواند در حل هزاران مسئلة زندگي دستيار وي باشد. در آغاز كار، به اين قانع بود كه از مواهب طبيعت استفاده كند، و به همين جهت ميوههاي زمين را براي خوراك، پوست و پشم حيوانات را براي پوشاك، و غارها را به عنوان مسكن خود به كار ميبرد. پس از آن شايد به اين فكر افتاد (از آن جهت ميگويم شايد كه جز حدس زدن چارهاي ندارم) كه از افزارها و حركات جانوران تقليد كند: ميديد كه ميمونها به دشمنان خود ميوه يا سنگ پرتاب ميكنند و گردو و صدف را، براي خوردن، با سنگ باز ميكنند؛ و سگهاي آبي بر روي رودخانه سد ميسازند، و شمپانزهها چيزي شبيه به كوخ بنا ميكنند. چون نيرومندي فكين و دندانها و وسايل دفاع و شاخهاي جانوران و استحكام پوست آنها را ميديد، در صدد برآمد تا اسبابهايي بسازد كه كار اندامهاي حيوانات از آنها ساخته باشد، به قول فرانكلين «انسان جانوري است كه افزار به كار ميبرد»؛ ولي در اين خصلت مانند بسياري خصال ديگر كه به آنها افتخار ميكنيم، از لحاظ درجه با حيوان امتياز داريم نه از حيث نوع و طبيعت.
طبيعتي كه انسان اوليه را احاطه كرده بود ادوات و افزار بيشماري در اختيار او ميگذاشت. انسان با چوب خيزران، نيزه و كارد و سوزن و بطري ميساخت و از شاخههاي درخت، گاز و گيره تهيه ميكرد، و با پوست درختان، طناب و پارچههاي متنوع ميبافت. از آنچه كه انسان براي خود ساخت، مهمتر از همه، چوبدستي و عصا بود؛ عصا با اينكه ابداعي بسيار ساده بود به اندازهاي به كار او ميخورد كه رفته رفته رمز نيرومندي و اقتدار گرديد، و مظاهر مختلف آن در عصاي جادويي پريان و عصاي موسي و عصاي عاجي كنسولها، در حكومت روم قديم، و عصايي كه قاضي يا پادشاه در دست ميگيرد هنوز جلوهگر است؛ اين عصا در كشاورزي به كار بذرافشاني ميخورد و در كارزار، عنوان نيزه و پيكان و شمشير و سرنيزه را پيدا ميكرد. همچنين انسان از مواد معدني و سنگها اسلحه و ادواتي ساخت، مانند چكش و سندان و ديگ و كارد و سرپيكان و اره و رنده و اهرم و داس و مته و جز آنها، كه امروز همة آنها را ميتوان در موزهها ديد. با صدف حيوانات، كه در كنار دريا به دست ميآورد، قاشق و بشقاب و كاسه و تيغ و قلاب ماهيگيري ساخت، و نيز از شاخ و استخوان و پوست و دندان آنها افزارهاي خرد و درشت ديگري براي خود فراهم آورد. براي همة اين آلات و ادوات دستههاي چوبي ميساخت و اين دستهها را يا به وسيلة الياف و ريسمانها و پي حيوانات، يا با چسبي كه از خون درست ميكرد، به افزار ميپيوست – و اين، خود، دليلي است بر كمال مهارت و پيشرفت او در صنعت. استادي انسان اوليه مساوي و بلكه بيشتر از انسان متوسط در عصر حاضر بود، و اختلاف ما با آن مردم فقط در آن است كه معلومات و مواد و ادوات زيادتري در اختيار خود داريم، و هرگز نبايد گفت كه طبيعت ما، از لحاظ نوع تفكر، با آن مردم تفاوت اساسي دارد. اگر متوجه شويم كه مردم اوليه، هنگامي كه با اشكالي مواجه ميشدند كه نتيجة حوادث زندگي روزانهشان بود، چگونه روح اختراع از خود نشان ميدادند، بياندازه دچار شگفتي ميشويم. هم امروز يكي از بازيها و خوشگذرانيهاي مورد علاقة مردم اسكيمو آن است كه از خانههاي خود بسيار دور شوند و هيچ وسيلهاي همراه نبرند و با هم، در تهية زندگاني بدون وسيله، مسابقهاي برپا دارند.
مهارت و استادي انسان اوليه در فن بافندگي بياندازه قابل توجه است؛ در اينجا نيز حيوان استاد انسان بوده است؛ ديدن خانة عنكبوت و لانة مرغان و در هم شدن الياف و برگهاي جنگلي در يكديگر، كه يك پارچة بافتة طبيعي را نشان ميدهد، همه، نمونههاي آشكاري بوده است كه در فن پارچهبافي راهنماي انسان شده است؛ اين نمونهها به حدي واضح و روشن بوده كه ما تصور ميكنيم پارچهبافي نخستين هنري باشد كه انسان به آن دست يافته است. با پوست و برگ و الياف نباتي، پارچهها و فرشهايي ميساختند كه در بعضي موارد، ميتوان گفت امروز هم، با اين همه وسايل و ابزار كار، به آن خوبي نميتوانند بسازند. زنان جزيرة آلئوسين، براي بافتن پارچة يك جامه، يك سال وقت صرف ميكنند؛ هنديشمردگان امريكاي شمالي روپوشها و جامههايي ميبافند و اطراف آنها را با مو و رشتههاي پي حيوانات حاشيه ميدهند، كه با عصارة آلبالو رنگ گيرايي به آن زدهاند و به قول كشيش تئودوت «درخشندگي اين رنگها به اندازهاي است كه رنگهاي كارخانههاي ما هرگز به پاي آن نميرسد.» آنجا كه طبيعت توقف ميكند، هنر آغاز ميشود؛ انسان با استخوان پرندگان و ماهيان و نيهاي باريك خيزران توانست سوزنهايي بسازد، و از رشتههاي پي جانوران نخهايي درست كرد كه از سوراخ كوچكترين سوزنهايي كه امروز در اختيار داريم ميگذرد. با پوست درختان فرش و رختخواب تهيه كرد، و پوست حيوانات را خشكاند و از آن لباس و كفش ساخت و از تابيدن الياف گياهي به يكديگر طنابهايي محكم به اختيار خود درآورد؛ با شاخههاي نازك و الياف رنگ شده سبدهايي ميساخت، به مراتب زيباتر از آنچه هم امروز ميسازند.
هنر كوزهگري و سفالگري با هنر سبدبافي خويشي نزديك دارد، و شايد از آن نتيجه شده باشد. براي حفظ كردن سبد از سوختن، روي آن گل خميرشده ميماليدند و، پس از خشك شدن و بيرون آوردن قالب چوبين، ميديدند كه گل رس، شكلي را كه گرفته حفظ ميكند و، خود، چيزي است كه ميتواند در آتش برود؛ شايد از همينجا بوده است كه صنعت كوزهگري شروع شد و، در پايان، به آن هنر پيشرفته و عالي چيني رسيد. همچنين، شايد ديدن تكههاي گلي كه در آفتاب پخته و خشك شده، فن سفالگري را به انسانها الهام كرده باشد؛ يك گام بيشتر لازم نبوده است كه انسان آتش را جانشين آفتاب كند و هزاران گونه ظرف به اشكال متنوع، و براي مصارف متعدد – از پختن غذا و ذخيره كردن آذوقه يا وسيلة حمل و نقل مواد و زينت و تجمل و غير آن – بسازد. تزيين ظرفهاي گلي با ناخن، يا چيز نوكتيز ديگر، در حالي كه هنوز رطوبت دارد، نخستين شكل هنر و شايد پيش درآمد فن خطنويسي بوده باشد.
قبايل اوليه، با گلي كه در آفتاب ميخشكيد، خشت و آجر ساختند و خانه بنا كردند، به طوري كه ميتوان گفت آن مردم در آن خانههاي سفالين زندگي ميكردهاند. ولي اين شكل خانه ساختن درجة پيشرفتهاي از فن خانهسازي به شمار ميرود، و آن را بايد حلقة اتصال ميان كوخ گلين «وحشيان» و ساختمانهاي بسيار عالي و ظريف نينوا و بابل دانست. بعضي از ملل اوليه – مانند طوايف وداه در جزيرة سرانديب – در زير سقف به سر نميبردند و از زمين و آسمان به عنوان خانه استفاده ميكردند؛ مردم تاسماني در شكم درختان خانه ميكردند و بعضي ديگر، مانند ساكنان جزاير ويلز جديد جنوبي، در غارها به سر ميبردند؛ پارهاي، مانند بوشمنها، با شاخههاي درختان پناهگاهي در مقابل باد تهيه ميكرده، پشت آن منزل ميگزيدهاند و، بندرت، پايههايي در زمين كار ميگذاشتند و روي آنها شاخههاي درخت و علف و خزه ميريختهاند. از همين پناهگاههاي بادي است كه، با افزايش ديوار، كوخهاي اوليه بيرون آمده است و انواع آنها را، كه در مراحل مختلف تكامل قرار دارند و با علف و شاخة درخت و گل درست شدهاند، در استراليا ميتوان ديد: از كوخهايي كه بزحمت دو يا سه نفر را در خود جا ميدهد، تا كوخهاي بزرگي كه به گنجايش سي نفر است. شبانان و شكارورزان بيابانگرد پيوسته چادر را دوست داشتهاند، زيرا ميتوانستند آن را با خود به هرجا ميخواهند ببرند. طبقات پيشرفتهتر قبايل اوليه، مانند هنديشمردگان امريكا، چوب و تخته را براي ساختن خانه به كار ميبردهاند؛ مثلاً قبايل ايروكوئوي، با تنة درختان پوست نكنده، بناهاي معظمي ميساختهاند كه تا صد و پنجاه متر طول داشته و خانوادههاي متعدد در آنها به سر ميبردهاند؛ مردم اقيانوسيه، با تختههاي چوب، خانههاي بسيار خوبي ميسازند؛ به اين ترتيب، سلسلة تكامل خانههاي چوبين به انتها ميرسد.
پس از اين، براي انسان اوليه، سه گام ديگر مانده بود كه بايد برميداشت و به عوامل اساسي تمدن اقتصادي ميرسيد؛ آنها عبارتند از: وسايل حمل و نقل، عمليات بازرگاني، و وسايل مبادلات. مردي كه از هواپيما بيرون ميآيد و چمداني را با خود حمل ميكند تمام تاريخ مراحل مختلف حمل و نقل را در برابر ما مجسم ميسازد. در ابتدا، انسان، تا پيش از اينكه همسري اختيار كند، خود باركش خويش بوده است – هم اكنون در آسياي جنوبي و باختري نيز وضع از همين قرار است؛ پس از آن، طناب و اهرم و قرقره را اختراع كرد و بر چهارپايان مسلط شد و آنها را به باركشي واداشت؛ آنگاه نخستين سورتمه را به اين ترتيب ساخت كه شاخة بلند درختان را بر پشت چهارپايان ميگذاشت و كالاي خود را بر روي آن حمل ميكرد؛ كمي بعدتر، تنة درختان را همچون چرخي بر زير اين سورتمه قرار داد؛ پس از آن، وسط تنة درختان را به شكل شعاعهاي چرخ درآورد، و به اين ترتيب بزرگترين اختراع مكانيكي، كه عبارت از چرخ باشد، پيدا شد، و با قرار دادن آن به زير سورتمه، ارابه صورت عملي به خود گرفت. از بستن تنة درختان به يكديگر چيزي ميساخت كه ميتوانست بر روي آب وسيلة حمل و نقلي باشد، و با خالي كردن تنة درخت، نخستين زورق را ايجاد كرد؛ آنگاه مجاري آب آسانترين وسيلة حمل و نقل براي انسان گرديد؛ بر روي خشكي، ابتدا انسان راه خود را، بر فرض آنكه به جنگلها يا تپهها ميرسيد، ادامه داد، ولي رفتهرفته اين كوره راهها به راههاي حسابي مبدل شد؛ با مشاهدة ستارگان، انسان راه خود را در بيابانها مييافت و قافلهها به هدايت روشنان فلكي طي طريق ميكردند؛ به كمك پارو و بادبان، ابتدا از اين جزيره به آن جزيره آمد و شد ميكرد، تا در آخر كار توانست از اين قاره به آن قاره سفر كند و فرهنگ ناقابلي را كه داشت از جايي به جاي ديگر انتقال دهد. پيش از آنكه به آنجا برسند كه بتوانند تاريخ را ثبت كنند، مسائل اساسي مدنيت تقريباً حل شده بود.
چون مهارت و چابكدستي در انسانها متفاوت است، و از طرف ديگر منابع طبيعي كه در دسترس انسان است از نقطهاي به نقطة ديگر اختلاف پيدا ميكند، به اين جهت، اتفاق ميافتد كه دستهاي از مردم بتوانند كالاي مخصوصي را به بهاي ارزان تهيه كنند، در صورتي كه براي ديگران اين فرصت فراهم نيست. اين دسته از مردم كالاي مورد نظر را بيش از مورد احتياج تهيه ميكنند و آن را به همسايگان خود عرضه ميدارند و با كالاهاي زايد همسايگان، كه مورد نيازشان است، مبادله ميكنند، و از همين عمل مبادله، بنيان بازرگاني ريخته ميشود. هنديشمردگان چيبچا، كه در كولومبيا به سر ميبرند، قطعات نمك بلورين را، كه در زمين آنان به مقدار فراوان يافت ميشود، صادر ميكنند و در عوض دانهبار را، كه هرگز ممكن نيست از اراضي شورهزار آنها به دست آيد، ميگيرند. پارهاي از دهكدههاي هنديشمردگان امريكايي كارشان منحصر است به ساختن سر پيكان؛ بوميان گينة جديد متخصص در كوزهگري هستند؛ و دستة ديگري در افريقا در استخراج فلزات يا ساختن نيزه و قايق تخصص دارند. غالباً به اين قبايل يا دهكدهها نام حرفة اصلي آنان را ميدهند (مانند آهنگر، ماهيگير، كوزهگر…) و با مرور زمان، كمكم، اين اسامي نام خانوادة خاندانهايي ميشود كه در اين قبيل كارها مهارت فراوان دارند. تجارت مازاد، در آغاز كار، به صورت هديه و تعارف صورت ميگرفته، و هم امروز در عصر ما، كه همه چيز با ارقام حساب ميشود، نيز مقدمه يا خاتمة يك معاملةبازرگاني با هديهاي صورت ميپذيرد، ولو آنكه دعوت به ناهار يا شامي باشد. آنچه عمل تبادل را سهلتر ميكرده، جنگها و غارتها و باجها و غرامات و جرايمي بوده است كه اتفاق ميافتاده يا گرفته ميشده، و اينها، خود، بهترين وسيلة انتقال كالاهاي بازرگاني به شمار ميرفته است. بتدريج مبادلهها صورت منظمي به خود گرفت و مراكز بازرگاني و بازارهايي گاهگاهي، و پس از آن در فواصل معين، ايجاد شد و، در آخر كار، مراكز دايمي به وجود آمد و هركس زيادي كالاي خود را به آنجا ميبرد و با مقداري از كالاي مورد نياز مبادله ميكرد.
قرنها ميگذشت و بازرگاني به همين صورت مبادله انجام ميشد و بشر هنوز نتوانسته بود يك ميانجي بهاداري اختراع كند كه وسيلة مبادله باشد و جنبش بازرگاني را تسريع كند.
ممكن بود يك مرد از قبيلة داياك روزهاي متوالي، قالب مومي به دست، در بازار بگردد و به انتظار آن باشد تا كسي كه كالاي مورد نياز او را در اختيار دارد و به موم هم محتاج است به او برسد و كالاهايشان را با يكديگر مبادله كنند. نخستين وسيلة مبادله عبارت از كالاهايي بود كه همه كس به آنها نيازمند بود و راضي ميشد كه آنها را به عنوان ارزش كالاي خود بپذيرد – مانند خرما و نمك و پوست و زينتآلات و افزار كار عادي و سلاح. در معاملات تهاتري، كه به اين ترتيب صورت ميگرفت، ارزش دو كارد برابر بود با يك جفت جوراب، و هر سة آنها با هم ارزش يك لحاف را داشت، و با هر چهار هم يك تفنگ ممكن بود تحصيل كرد، و اين تفنگ با چهار چيز سابق ارزش يك اسب را داشت. دو گوزن كوچك برابر بود با يك كره اسب، و با هشت كره ممكن بود يك زن و همسر به دست آورد. تقريباً هر چيزي براي خود، نزد قومي، يك روز عنوان پول را پيدا كرده است، از لوبيا و گوش ماهي و صدف و مرواريد و جوزهندي و چاي و فلفل گرفته تا گوسفند و خوك و گاو و غلام. در ميان مردم شكارچي و چوپان، چهارپايان وسيلة مناسبي براي سنجش قيمت به شمار ميرفته است، چه، اولاً چون آن را تربيت ميكردند سودي ميداد، به علاوه وسيلهاي بود كه با پاي خود حركت ميكرد؛ به همين جهت است كه حتي در زمان هومر هم اشياء و اشخاص را با چهارپايان ارزش مينهادهاند، مثلاً زره ديومد را به اندازة نه رأس، و غلام زيركي را به اندازة چهار رأس چهارپا قيمت ميگذاشتهاند. دو كلمه كه روميان با آن چهارپا و دارايي را ميناميدهاند شبيه يكديگر است؛ براي اولي لفظ پكوس (pecus) و براي دومي كلمة پكونيا (pecunia) را استعمال ميكردهاند، و روي نخستين سكههاي رومي تصوير سر و گردن گاوي ديده ميشود. حتي كلمة انگليسي كاپيتال (capital) به معني سرمايه و كلمة ديگر انگليسي، چتل (chattel) كه در مورد سپردن گاو و گوسفند به ديگران و گرفتن مقداري محصول سالانه به كار ميرود، و كلمة كتل (cattle) كه به معني چهارپاي درشتاندام است، از راه لغت فرانسة آنها، از كلمة لاتيني (capitale) نتيجه شدهاند كه به معني ملك و دارايي به طور عموم است؛ اين كلمه به نوبة خود از كلمة ديگر (caput) مشتق شده، كه به معني سر چهارپاي بزرگ است. هنگامي كه انسان بر استخراج فلزات مسلط شد، رفته رفته فلز جانشين ساير وسايل مبادله گرديد و بتدريج آنها را از ميان برد؛ مس و مفرغ و آهن، و در آخر كار – به علت كمحجمي و پربهايي – نقره و طلا پول رايج معاملة تمام بشريت را تشكيل داد. به نظر نميرسد كه عمل انتقال از ساير وسايل مبادله به پول فلزي، در زمان ملتهاي اوليه صورت پذيرفته باشد، بلكه گامي است كه انسان در دورة تاريخ مدون خود برداشته و پول فلزي و اعتبار و وام را اختراع كرده و، با تسهيل عمل مبادله، وسيلة ازدياد آسايش و رفاه انسان را فراهم آورده است.
III- سازمان اقتصادی
كمونيسم اوليه – علل از بين رفتن آن – اصول مالكيت خصوصي – بردگي – طبقات اجتماعي
بايد گفت كه بازرگاني بزرگترين اسباب پريشاني عالم اوليه بوده است، چه، پيش از آنكه اين حادثه رخ دهد و پول و سود در جهان پيدا شود، هيچگونه مالكيتي وجود نداشت و مردم با وضع سادهاي روزگار ميگذاردند. در مراحل اولية تكامل اقتصادي، غريزة مالكيت فقط منحصر به اشياي شخصي و عادي بوده، ولي همين مالكيت به اندازهاي شديد بوده است كه چنين متملكات (و حتي زن) را با مالك آن به گور ميكردهاند؛ نسبت به ساير چيزها به اندازهاي حس مالكيت ضعيف بوده است كه نه تنها بايد گفت چنين مالكيتي فطري و جبلي انسان نبوده، بلكه براي پيدا شدن مفهوم آن تلقينات مستمري ضرورت داشته است.
تقريباً همهجا، در نزد مردم اوليه، زمين به صورت اشتراكي ملك همگان بوده است. چنين به نظر ميرسد كه هنديشمردگان امريكاي شمالي و مردم پرو و قبايل هندوستاني كه در كوهستانهاي چيتاگونگ به سر ميبردند، و ساكنان بورنئو و جزاير اقيانوسيه زمين را با هم ميكاشته و محصول آن را ميان خود قسمت ميكردهاند. هنديشمردگان اومها مثلي دارند و ميگويند كه «زمين مانند آب و هواست و آن را نميتوان فروخت.» در ساموآ، پيش از آنكه پاي اروپاييان به آنجا باز شود، هرگز اين فكر نبود كه ميتوان زمين را خريد و فروش كرد. مطابق گزارش پروفسور ريورز در جزاير پولينزي و ملانزي، از لحاظ زراعت، كمونيسم برقرار است و هم اكنون در قسمتهاي داخلي كشور ليبريا اين نوع مالكيت اشتراكي را ميتوان مشاهده كرد.
كمونيسم از لحاظ آذوقه و مواد غذايي نيز وجود داشته، منتها به شدت كمونيسم زمين كشاورزي نبوده است. اين امر در ميان مردم «وحشي» يك امر عادي است كه چون كسي خوراكي داشته باشد آن را با كسي كه ندارد قسمت ميكند، و مسافر در هر خانه كه دلش بخواهد و بايستد ميتواند مهمان شود و غذاي خود را به دست آورد؛ و قبايلي كه دچار قحط و خشكسالي ميشوند مورد دستگيري همسايگان قرار ميگيرند. مردي كه در جنگلي براي خوردن غذاي خود درنگ ميكند، در عين آنكه بآساني ميتواند غذاي خود را به تنهايي صرف كند، به بانگ بلند، هر كه را كه بتواند بانگ او را بشنود ميخواند، تا با وي در خوردن غذا شريك شود. هنگامي كه ترنر با يكي از اهالي ساموآ در خصوص فقراي لندن صحبت ميكرده است، آن «وحشي» از روي شگفتي پرسيده بود: «چگونه چنين امري ممكن است كه كسي چيزي براي خوردن نداشته باشد؟ معلوم ميشود آن اشخاص دوست و خانه ندارند؛ پس از كجا آمدهاند؟ آيا دوستان ايشان هم خانه ندارند؟» فردي از هنديشمردگان هرگاه كه گرسنه شود كاري ندارد جز آنكه چيزي از ديگري بخواهد؛ هر اندازه چيزي كه كسي دارد كم باشد، هميشه، از آن، مقداري را به كسي كه چيزي ندارد ميبخشد؛ «تا آن وقت كه گندم در شهر موجود است هيچكس نبايد گرسنه بماند.» در ميان قبايل هوتنتوت، عادت بر آن بوده است كه هركس از چيزي زيادي داشته باشد آن را ميان ديگران قسمت كند تا همه قسمتهاي متساوي داشته باشند. اروپايياني كه پيش از ورود مدنيت به قارة افريقا سفر كردهاند نوشتهاند كه چون به يك سياه افريقايي خوراك يا چيزهاي ديگري را ميبخشيدهاند، برفور ميان همراهان خود قسمت ميكرده است: اگر آن چيز مثلا يك دست لباس كامل بوده است، كلاه را يكي بر سر ميگذاشته و كت را يكي ميپوشيده و شلوار را ديگري… شكارچي اسكيمو هيچ حق انحصاريي نسبت به شكاري كه كرده است ندارد و ناچار بايد آن را ميان همه تقسيم كند، و همينطور ابزارهاي كار ملك عموم است. سرهنگ كارور مينويسد كه: «هنديشمردگان امريكاي شمالي، جز در مورد ضروريات خانگي، براي چيز ديگر مالكيت نميشناسند… نسبت به يكديگر بسيار گشادهدستي دارند و هرچه را زياد دارند به آنان كه كم دارند ميبخشند.» يكي از مبلغين مذهبي نوشته است كه: «اين قبايل با چنان محبت و ادبي با يكديگر رفتار ميكنند كه بندرت نظير آن در ميان ملل متمدن ديده ميشود. و اين، بدون شك، نتيجة آن است كه دو مفهوم «مال من» و «مال تو»، كه، به قول قديس يوحناي زرين دهن، آتش احسان را در دلها ميكشد و شعلة آز را برميافروزد، در نزد آنان وجود ندارند.» ديگري مينويسد كه: «من بسيار ديدم كه آنان محصول شكار خود را بين همه بخش ميكنند و هرگز نديدم كه شكايتي پيش آيد و نزاعي درگير شود – كه اين تقسيم، غيرعادلانه بوده است – يا كسي زبان به اعتراض گشايد. ترجيح ميدهند كه شكم گرسنه بخوابند و هرگز مورد اين اتهام قرار نگيرند كه فلاني از دستگيري محتاج خودداري كرد… آنان خود را فرزند يك خانواده ميشمارند.»
چه شد كه وقتي انسان به مراحل بالاتر رفت و به آنچه ما، با جانبداري، مدنيت ميناميم رسيد، اين كمونيسم اوليه از ميان رفت؟ سامنر عقيده دارد كه كمونيسم با قوانين زيستشناسي (بيولوژي) متناقض است و يك علت عقبافتادگي در صحنة تنازع بقا به شمار ميرود. وي ميگويد كه اين كمونيسم روح اختراع و صنعت و صرفهجويي را تشويق نميكند، و چون با عملي شدن آن نه به اشخاص قابل پاداشي اعطا ميشود و نه افراد تنبل مورد تنبيه قرار ميگيرند، لاجرم، سجايا و مزاياي اشخاص همتراز ميشود و نوعي تساوي پديد ميآيد كه مخالف با نمو و پيشرفت و رقابت با ساير دستهها و جماعات است. لوسكيل دربارة بعضي از قبايل هنديشمردگان شمال خاوري مينويسد كه: «به قدري تنبلند كه هرگز با دست خود چيزي نميكارند، بلكه پيوسته به اين اميد به سر ميبرند كه ديگران، از تقسيم آنچه به دست آوردهاند، با آنان مضايقه نخواهند داشت؛ و چون كسي كه فعاليت بيشتري دارد چيز بيشتري از زمين عايدش نميگردد، محصول سال به سال كمتر ميشود.» داروين معتقد بود كه تساوي مطلقي كه ميان فوئجيان برقرار است اين اميد را از بين ميبرد كه روزي بتوانند متمدن شوند. اين گفته معتقدات خود فوئجيان را به ياد ميآورد كه ميگويند چون تمدن بيايد، مساواتي كه ميان آنان برقرار است رخت برخواهد بست. درست است كه كمونيسم براي كساني كه در جامعههاي اوليه باقي ميماندند تا حدي در مقابل بيچيزي و امراضي كه از فقر ايجاد ميشده تأميني برقرار ميكرده است، ولي هرگز آنان را به جايي نميرسانده است كه بتوانند خود را از فقر و مسكنت رهايي بخشند. آن روز كه توجه فرد به شخص خودش جانشين كمونيسم گرديد، ثروت هم دنبال آن بود، ولي پريشانخاطري و بردگي هم همراه آن آمد. اين توجه، نيروهاي نهفته در افراد ممتاز را آشكار ساخت، در عين حال، آتش رقابت و همچشمي را نيز برافروخت، و مردم را به حالي درآورد كه فقر و بيچيزي را همچون حادثة دردناكي احساس كنند، در صورتي كه تا پيش از اين مرحله، كه همه در تحمل اين بار يكسان بودند، هيچكس چنين ناراحتيي را احساس نميكرد.
كمونيسم در اجتماعاتي كه مردم آن در حال انتقال دايم هستند، يا خطر و قحطي پيوسته تهديدشان ميكند، بهتر مستقر ميشود. شكارورزان و گلهداران هيچ احتياجي به تملك زمين به عنوان شخصي نداشتند، ولي هنگامي كه زندگي به شكل كشاورزي درآمد، مردم اين نكته را دريافتند كه اگر محصول زمين نصيب خانوادهاي شود كه در آن كار كرده است، توجه به زمين روزافزون خواهد شد و در نتيجه – بنا به ناموس انتخاب طبيعي، كه همانگونه كه در سازمانهاي اجتماعي و افكار برقرار است در ميان افراد و اجتماعات نيز وجود دارد – انتقال از زندگي شكارچيگري به زندگي كشاورزي، ملكيت قبيلهاي را به ملكيت خانوادگي مبدل ساخت، و «مالكيت خصوصي» بهترين واحد اقتصادي نتيجهبخش را تشكيل داد. بتدريج كه خانواده صورت پدرشاهي را به خود ميگرفت و تمام نفوذ آن به دست بزرگترين فرد ذكور ميافتاد، رفته رفته، تمركز مالكيت در دست فرد صورت جديتري به خود ميگرفت، و ميراث بردن از شخص ديگر به مرحلة عمل نزديكتر ميشد.
غالب اوقات چنين اتفاق ميافتاد كه فرد متهوري از ميان خانواده بيرون ميآمد و، به حادثهجويي، از حدود خويشان و نزديكان خود خارج ميشد و با كار پرزحمت پيوسته ميتوانست در قطعه جنگل يا بيشه يا باتلاقي بر مقداري زمين دست يابد و نسبت به آن علاقة خاصي پيدا كند، و هيچ حاضر نميشد كه كسي آن را از چنگش خارج سازد، چه، آن را ملك خاص خود ميدانست – و در آخر كار، اجتماع اين حق را براي او ميشناخت. به اين ترتيب است كه نخستين نطفة مالكيت فردي پيدا شده است. چون نفوس روز به روز زيادتر و زمينهاي قديمي بيحاصلتر ميشد، اين نوع تسلط بر اراضي جديد روزافزونتر ميگرديد و كار به جايي رسيد كه، در اجتماعات قديميتر و پيشرفتهتر، اين نوع مالكيت فردي حكم مالكيت متعارفي و طبيعي را به خود گرفت. اختراع پول، با كمك اين عوامل، سبب تجمع و جابهجا شدن ثروت و انتقال آن از فردي به فرد ديگر شد. حقوق قديمي قبيله و سنتهاي كهن صورت ملكيت، به معني دقيق كلمه، را داشت، منتها مالك در آن موقع تمام اهل قبيله، يا پادشاه بود، و پس از آن، در حين تقسيم مجدد ملك، كه بعدها مكرر اتفاق ميافتاد، اين حقوق در نظر گرفته ميشد. پس از مدتي كه مالكيت ميان دو مفهوم قديم و جديد در حال نوسان بود، در پايان كار، مالكيت خصوصي به شكل قطعي استقرار پيدا كرد و نظام اقتصادي اساس اجتماعات را در دورههاي تاريخ مدون تشكيل داد.
كشاورزي، كه مولد مدنيت است، در همان حال كه سبب پيدايش مالكيت خصوصي ميشد، بردگي را نيز به همراه داشت. در جماعاتي كه با شكار زندگي ميكردند بردگي مفهومي نداشت، زيرا زنها و كودكان كارهاي خانه را كفايت ميكردند. زندگي مردان يا به آن ميگذشت كه در پي صيد و كارزار مشغول فعاليت باشند و خسته شوند، يا پس از آن زحمات، فارغالبال و تنبل بنشينند و به تلافي رنج و تعبي كه ديدهاند، بيخيال، بياسايند. شايد عادت تنبلي ملتهاي اوليه از همينجا پيدا شده است كه بعد از تحمل رنج كشتار، مدت درازي، بآهستگي و كندي، رفع خستگي ميكردهاند، و اين، در واقع تنبلي و بيحالي نبوده، بلكه رفع احتياجي بوده است كه براي از بين بردن دو چيز ضرورت داشته است، يكي توجه به زراعت و ديگري تنظيم كار.
تا آنگاه كه مردم براي شخص خود كار ميكردهاند، انتظامي در كار نبوده و به ميل خود هرگونه ميخواستند اقدام ميكردهاند؛ ولي هنگامي كه براي ديگران كار ميكردهاند، ناچار، طوري بوده كه انتظام فعاليت تابع نيرو ميشده است. ترقي كشاورزي و عدم برابري جبلي مردم سبب شد كه نيرومندان ناتوانان را به خدمت خود بگيرند. يك روز، كساني كه در جنگ پيروز ميشدند دريافتند كه اسير سودمند اسيري است كه زنده به دست آيد، و از همان روز كشتار و آدمخواري تقليل پيدا كرد و به بردگي و غلامي گرفتن مردم رواج يافت. آن روز كه انسان از كشتن و خوردن دشمن خود چشم پوشيد و به بنده ساختن او قناعت كرد، از لحاظ اخلاقي، پيشرفت قابل ملاحظهاي كرد. هم امروز ميبينيم كه كيفيت مشابهي اتفاق ميافتد و ملت پيروزمند، به جاي آنكه مغلوبشدگان را از بين ببرد يا تبعيد كند، از آنان غرامت قابلملاحظهاي ميستاند. هنگامي كه سازمان بردگي بر شالودهاي قرار گرفت و سود آن شناخته شد، دامنة بردهگيري وسعت پذيرفت، و غير از اسيران جنگي دستههاي ديگري، مانند كساني كه وام خود را نميتوانستند بپردازند، يا جنايتكاران، را نيز در عداد غلامان درآوردند، و هجومهايي تنها به خاطر گرفتن بنده مرسوم گرديد. به اين ترتيب، بردگي، كه از جنگ نتيجه شده بود، كارش به جايي رسيد كه خود عامل پيدايش جنگها شد.
شايد در نتيجة قرنها بردگي است كه نسل ما سنن رنجبري را اكتساب كرده و قابليت كار كردن را به دست آورده است. هيچكس حاضر نيست از روي رضاي خاطر عمل دشوار و شاقي را انجام دهد، مگر اينكه ترس آن را داشته باشد كه، با عدم انجام آن كار، دچار مجازات بدني يا اقتصادي يا اجتماعي شود. از اين قرار بايد گفت كه بردگي يك جزو غيرقابل انفكاك سازماني است كه، در نتيجة آن، انسان استعداد دست يافتن به اعمال صنعتي پيدا كرده است، و نيز، چون همين بندگي علت ازدياد ثروت و لااقل براي دستهاي از مردم، سبب پيدا شدن فرصت و فراغ خاطر بوده، به صورت غيرمستقيم، در پيشرفت تمدن هم كمك كرده است. پس از گذشتن چندين قرن، بردگي جزو عاديات به شمار ميرفت و مردم به آن همچون يك امر ضروري و فطري مينگريستند: ارسطو آن را طبيعي و غيرقابل اجتناب ميشمرد، و بولس حواري اين سازمان را تقديس ميكرد؛ بردگي در عصر او نظامي بود كه با مشيت الاهي سازگار ميآمد.
چنين بود كه به واسطة پيدايش كشاورزي و بردگي، و در نتيجة تقسيم كار و اختلاف فطري و جبلي اشخاص، تساوي نسبيي كه در جامعههاي اوليه موجود بود رفته رفته از بين رفت، و جاي آن را عدم برابري و تقسيمات طبقاتي گرفت. «در اجتماع اوليه، به طور كلي، وجه امتيازي ميان بنده و آزاد ديده نميشود؛ بندگي و اختلاف طبقاتي وجود ندارد، و اختلاف ميان رئيس و پيروانش يا هيچ است، يا اگر هست، چيز قابل ملاحظهاي نيست.» بتدريج كه زندگي مكانيكي و صنعتي پيچيدهتر و مفصلتر ميشد، اشخاص غيرماهر در كار، يا ناتوان، فرمانبردار نيرومندان ميشدند، و هرگاه كه اختراع تازهاي پيش ميآمد، همچون سلاح جديدي در دست اقويا ميشد و تسلط آنان را بر ضعفا، و بهرهبرداريشان را از اين طبقه، فزوني ميبخشيد. سازمان توارث براي كساني كه مال بيشتر داشتند فرصت تازهاي براي حفظ تفوق فراهم ميآورد و، به اين ترتيب، از جامعههايي كه آن وقت حالت متجانس و يكنواختي داشتند، طبقات و تقسيمات اجتماعي متعدد بيرون ميآمد. اغنيا و فقرا روز به روز به ثروت يا فقر خود بيشتر پي ميبردند و گودالي را كه ميان آنان وجود داشت بهتر احساس ميكردند؛ جنگ طبقاتي، مانند رشتة سرخ رنگي، در طول تاريخ كشيده شد، و همين اختلاف، پيدايش داوري به نام دولت و حكومت را ضرورت بخشيد، تا در جنگ ميان طبقات حكميت كند، مالكيت را محفوظ دارد، آتش جنگ را برافروزد، و سازمان صلح را انتظام بخشد.
عوامل كلی تمدن
تعريف – عوامل جغرافياييزمينشناختي-اقتصادي- نژادي- رواني- علل انحطاط و اضمحلال تمدنها
تمدن را ميتوان، به شكل كلي آن، عبارت از نظمي اجتماعي دانست كه در نتيجة وجود آن، خلاقيت فرهنگي امكانپذير ميشود و جريان پيدا ميكند. در تمدن چهار ركن و عنصر اساسي ميتوان تشخيص داد، كه عبارتند از: پيشبيني و احتياط در امور اقتصادي، سازمان سياسي، سنن اخلاقي، و كوشش در راه معرفت و بسط هنر. ظهور تمدن هنگامي امكانپذير است كه هرج و مرج و ناامني پايان پذيرفته باشد، چه فقط هنگام از بين رفتن ترس است كه كنجكاوي و احتياج به ابداع و اختراع به كار ميافتد و انسان خود را تسليم غريزهاي ميكند كه او را به شكل طبيعي به راه كسب علم و معرفت و تهية وسايل بهبود زندگي سوق ميدهد.
تمدن تابع عواملي چند است كه يا سبب تسريع در حركت آن ميشود، يا آن را از سيري كه در پيش دارد بازميدارد. در نخستين مرحله، عامل زمينشناختي را مورد مطالعه قرار ميدهيم. تمدن را ميتوان گفت دورة فترتي است كه ميان دو دورة يخچالي فاصله ميشود. هرگاه موج سرمايه جديدي برخيزد، تمام ساختههاي بشريت در زير يخ و سنگ مدفون ميشود و دايرة زندگي به گوشهاي از كرة زمين محدود ميگردد. اگر ديو زمين لرزه، كه فقط حسن نيت او به انسان اجازة ساختن شهرها را ميدهد، شانة خود را مختصري بجنباند، آنچه رشتهايم پنبه ميشود و انسان و هرچه ساخته است در شكم زمين به خواب ابدي فرو ميرود.
اكنون شرايط جغرافيايي تمدن را مورد نظر قرار ميدهيم. حرارت مناطق استوايي و فراواني انگلها، كه نتيجة اين حرارت است، از دشمنان سرسخت تمدن به شمار ميرود. اينگونه نواحي سرزمين كسالت و بيحالي و ناخوشي و جواني يا پيري پيشرس است؛ در اين نقاط، هنر و هوش بشري ميدان فعاليت پيدا نميكند؛ تمام نيروها از امور غيرضروري و غيرمفيدي كه مجموع آنها مدنيت را تشكيل ميدهد منصرف ميشود و بر روي مسئلة راضي كردن حس گرسنگي و غريزة توليدمثل متمركز ميگردد. باران از ضروريات تمدن است، زيرا آب، حتي بيش از نور آفتاب، در پيدايش زندگي و پيشرفت آن تأثير دارد. طبيعت و مزاج اسرارآميز عناصر ممكن است سبب خشكشدن و مرگ نواحي وسيعي شود كه سابق بر اين در آنها، حرف و صنايع پيشرفت قابلي داشته، چنانكه اين امر دربارة بابل و نينوا اتفاق افتاده است؛ همچنين ممكن است سبب آن شود كه سرزمينهايي همچون انگلستان يا باب پوجت كه از خطوط مواصلات بزرگ دور افتادهاند، نيرومند و صاحب ثروت گردند. اگر در زميني مواد كافي و محصولات غذايي فراوان باشد، اگر رودخانهها سبب تسهيل وسايل حمل و نقل شود، اگر بريدگي سواحل به اندازهاي باشد كه كشتيهاي بازرگاني بسهولت بتوانند در آن سواحل لنگر اندازند، و بالاخره اگر ملتي، مانند ملتهاي آتن و كارتاژ و فلورانس و ونيز، در معبر خطوط بزرگ مواصلات جهاني قرار گرفته باشد، در آن صورت، ميتوان گفت عامل جغرافيايي، كه به تنهايي نميتواند سازندة تمدن باشد، به چنين سرزميني لبخند ميزند، و ملتي كه در آن سكونت دارد آزادانه پيش ميرود و ترقي ميكند.
اهميت عوامل و اوضاع و احوال اقتصادي بيشتر است. ممكن است ملتي از تشكيلات سياسي محكم برخوردار و مالك روحية اخلاقي عالي باشد، و حتي مانند هنديشمردگان امريكا بهرهاي از ذوق صنعتي داشته باشد، ولي هرگاه زندگي او از مرحلة شكار تجاوز نكند و اميد زيستن او بر پاية لرزان و غيرثابت تعقيب صيد متكي باشد، هرگز نخواهد توانست از سدي كه دو عالم تمدن و بربريت را از يكديگر جدا ميسازد عبور كند. ممكن است در يك اجتماع ايلي و قبيلهاي-مثل بدويان عربستان-به شكل استثنايي، افراد نيرومند و باهوشي يافت شود كه صاحب مزاياي اخلاقي، از قبيل شجاعت و نجابت و كرم، باشند، ولي هرگاه در اين اجتماع خميرماية نخستين فرهنگ و تمدن، كه تأمين خوراك است، وجود نداشته باشد، تمام هوشها بايد به مصرف موفقيت در شكار برسد، يا در راه حيلههاي تجارتي به كار افتد، و هرگز از اين حد تجاوز نميكند و ظرافت و نازككاري، و به طور خلاصه هنرهاي عالي، كه معرف تمدن است، از آن ميان به ظهور نميرسد. نخستين قدم در راه تمدن، كشاورزي است، و فقط هنگامي كه انسان در سرزميني، به قصد كشاورزي در آن، و ذخيره كردن غذا براي روز مباداي خود، مستقر شود و آتية خود را تأمين كند فراغ خاطر و احتياج متمدن شدن را احساس خواهد كرد؛ هنگامي كه در پناه چنين امنيتي، از حيث آب و خوراك، قرار گرفت، به فكر ساختن كلبه و معبد و مدرسه ميافتد؛ آنگاه ممكن است اسبابهايي اختراع كند كه نيروي توليد او را فزوني بخشد، يا سگ و خر و خوك را اهلي كند، و بالاخره به فكر اهلي كردن خويش و تسلط بر نفس برآيد و راه آن را پيدا كند كه با نظم و آهنگي كارهاي خود را انجام دهد و مدت بيشتري بر روي زمين زيست كند، و فرصت آن را به دست آورد تا ميراث فرهنگي و اخلاقي نژاد خويش را براي نسلهاي آينده باقي گذارد.
وقتي فرهنگ عمومي به حد معيني برسد، فكر كشاورزي توليد ميشود، و تنها تمدن است كه انسان را به فكر ايجاد مدينه و شهر (city) مياندازد. از يك لحاظ، تمدن با سجيه و خصلت مؤدب بودن و حسن معاشرت يكي ميشود، و اين حسن معاشرت، خود، صفاي اخلاقيي است كه در شهر (civitas) دست ميدهد، و خود ساكنين شهر چنين لفظي را وضع كردهاند. در شهر است كه-به حق يا به باطل- نتيجة ثروت و هوشمندي مردم مزارع و دهات اطراف شهر گرد ميآيد، و در همينجاست كه روح اختراع وسايل آسايش زندگي و تجمل و خوشگذراني و راحتطلبي را فراهم ميسازد. بازرگانان در شهر به يكديگر ميرسند و كالاي مادي و فكري خود را با هم مبادله ميكنند. در محل برخورد راههاي بازرگاني و در شهرهاست كه عقل مردم بارور ميشود و نيروي خلاق آن آشكار ميگردد. بالاخره، در شهر است كه دستهاي از مردم از غم توليد اشياي مادي ميآسايند و به فكر ايجاد علم و فلسفه و ادبيات و هنر ميافتند. آري، مدنيت در كلبة برزگر آغاز ميكند، ولي در شهر به گل مينشيند و بار ميدهد.
نژاد در ايجاد تمدن تأثيري ندارد؛ تمدن در جاهاي مختلف، يا در نزد ملتهايي كه رنگهاي گوناگون دارند، آشكار ميشود، خواه در پكن باشد خواه در دهلي، ممفيس يا بابل، راونا يا لندن، پرو يا يوكاتان. نژاد تمدن را نميسازد، بلكه تمدن است كه ملتها را خلق ميكند، زيرا اوضاع و احوال جغرافيايي و اقتصادي،فرهنگي را به وجود ميآورد، و اين فرهنگ نمونة خاصي را ايجاد ميكند. فرد انگليسي تمدن انگلستان را ايجاد نميكند، بلكه از تمدن انگلستان است كه فرد انگليسي ساخته ميشود. هنگامي كه اين فرد انگليسي به نقطة دوري مانند تمبوكتو ميرود و تمدن خود را همراه ميبرد و در آنجا نيز لباس شبنشيني و شامخوردن مخصوص را ميپوشد، اين دليل آن نيست كه تمدن خود را در اين نقاط به صورت جديد خلق ميكند، بلكه نشانة آن است كه حتي در اين نقاط دور افتاده هم نميتواند از زير تلسط آن تمدن خارج شود. اگر شرايط مساوي در نژاد ديگري، جز انگليسي، شبيه به انگلستان باشد، نتايج مشابهي به دست ميآيد، و به همين جهت است كه ميبينيم ژاپن قرن بيستم رفتار انگلستان قرن نوزدهم را تجديد ميكند. تأثيري كه نژاد در تمدن دارد اين است كه پيدايش آن غالباً پس از زماني است كه ريشههاي نژادي مختلف با يكديگر ميآميزند و بتدريج ملتي كه به صورت نسبي حالت تجانسي دارد از آن ميان بيرون ميآيد.
اين شرايط مادي يا زيستي، كه مورد بحث قرار داديم، براي پيدايش تمدن ضرورت دارد، ولي شروط كافي براي تولد آن به شمار نميرود؛ لازم است بر آنها عوامل دقيق رواني افزوده شود،و نيز لازم است نظمي سياسي، ولو بسيار ضعيف و نزديك به هرج و مرج، مانند آنچه در رم و فلورانس در دورة رنسانس بود، برقرار گردد؛ بايد مردم كمكم احساس كنند كه سر هر پيچ راه زندگي، مرگ يا ماليات جديدي در انتظار آنها كمين نكرده است. ناگزير بايد وحدت زباني تا حدود معيني وجود پيدا كند تا مردم بتوانند براحتي افكار خود را با يكديگر مبادله كنند. و نيز لازم است كه قانوني اخلاقي از راه معبد يا خانواده يا مدرسه يا غير آن برقرار شود، تا كساني كه در ميدان بازي زندگي مشغولند، و حتي آنان كه در خارج به تماشا نشستهاند، آن را بپذيرند، و به اين ترتيب، رفتار مردم با يكديگر تحت انتظام درآيد و هدفي در زندگي ايجاد شود. حتي شايد لازم باشد كه در ميان مردم،در عقايد اساسي و ايمان به غيب، يا به چيزي كه كمال مطلوب است، وحدتي ايجاد شود، چه در اين صورت پيروي از اصول اخلاقي از مرحلة سنجش ميان نفع و ضرر كار تجاوز ميكند و به مرحلة عبادت درميآيد، و زندگي، عليرغم كوتاهيي كه دارد، شريفتر و پرفايدهتر ميشود. در آخر كار بايد گفت كه وسايلي تربيتي نيز بايد در كار باشد كه، با وجود سادگي و ابتدايي بودن، فرهنگ را از نسلي به نسل ديگر انتقال دهد. نسل جديد بايد ميراث قبيله و سنتهاي اخلاقي و زبان و معارف آن را مالك شود- خواه از راه تقليد باشد، خواه به وسيلة تعليم، خواه از راه تلقين- زيرا تنها همين ميراث است كه او را از مرحلة حيواني به مرحلة انساني ميرساند.
از بين رفتن اين عوامل- و حتي گاهي فقدان يكي از آنها- ممكن است سبب انقراض تمدن شود:انقلاب زمينشناختي شديد يا تغيير عظيم وضع آب و هوا؛ بيماري همهگيري كه جلوگيري آن از اختيار بشر خارج است و نصف مردم را از بين ميبرد-همانگونه كه در روم قديم در زمان حكومت آنتونيها اتفاق افتاد- يا مرگ سياه (طاعون) كه عامل اساسي از بين رفتن دورة ملوكالطوايفي اروپا گرديد؛ استثمار بيش از اندازة زمين دهات به وسيلة مردمي كه در شهر زندگي ميكنند و به اميد قوت و غذايي كه از خارج به آنها ميرسد به سر ميبرند؛ نقصان مواد طبيعي از قبيل سوخت يا مواد خام؛ تغيير مسير راههاي بازرگاني به گونهاي كه كشوري را در بيرون راههاي تجارتي جهاني قرار دهد؛ انحطاط عقلي يا اخلاقي كه در نتيجة زيستن در شهرهاي پر از لهو و لعب و وسايل تحريك اعصاب دست ميدهد، يا نتيجة پشت پا زدن به اصول قديميي است كه زندگي مردم بر آن جريان داشته، بدون آنكه بتوانند اصول جديدي جانشين آن سازند؛ ضعيف شدن نژاد، در نتيجة اختلال اعمال جنسي يا افراط در لذتطلبي يا فلسفة بدبيني، كه سبب خوارشمردن كوشش و فعاليت ميشود؛ از ميان رفتن افراد برجسته كه نتيجة نازادي و تقليل تدريجي خانوادههايي است كه بهتر ميتوانند ميراث فرهنگي نژاد را از شر زوال محفوظ بدارند؛ تمركز مرگآور ثروتها كه نتيجة آن جنگ طبقات و انقلابات خانمانسوز و تباهكنندة مايملك عمومي است. همة اينها از عواملي هستند كه ممكن است سبب مرگ و فناي تمدني شوند، زيرا تمدن نه امري است كه جبلي انسان باشد، و نه چيزي كه نيستي در آن راه نداشته باشد، بلكه امري است كه هر نسلي بايد آن را به شكل جديد كسب كند، و هرگاه توقف قابل ملاحظهاي در سير آن پيدا آيد، ناچار پايان آن فرا ميرسد. انسان با حيوان تنها اختلافي كه دارد در مسئلة تربيت است، و در تعريف تربيت ميتوان گفت: وسيلهاي است كه مدنيت را از نسلي به نسل ديگر منتقل ميسازد.
تمدنهاي مختلف به منزلة نسلهاي متوالي روح نژادي به شمار ميروند. همانگونه كه روابط خانوادگي و پس از آن خطنويسي سبب اتصال نسلها به يكديگر ميشود و به آن وسيله ميراث پدران به فرزندان ميرسد، همانگونه نيز فن چاپ و تجارت و تمام وسايل ارتباط تمدنهاي مختلف را به يكديگر اتصال ميدهد و از فرهنگ كنوني ما آنچه را مفيد است براي فرهنگهاي آينده نگاه ميدارد. پس بهتر آن است كه پيش از آنكه از ميان برويم، تمام دارايي خود را گرد آوريم و آن را به فرزندان خود تسليم كنيم.
دیشب تو را ز مستی تشبیه به ماه کردم / خاک تو سرم تو زشتی من اشتباه کردم
اگر شاخه گلی بودم آن را به تو تقدیم می کردم
اگر باران بودم آن قدر می باریدم تا غمهایت پاک شود
اگرمحبت بودم آهنگ دوستت دارم را برایت می زدم
ولی افسوس..نه گلم..نه باران..نه محبت
ولی هرچه هستم تورا ازصمیم قلب دوست دارم
بگذارید و بگذرید،ببینید و دل نبندید،چشم بیاندازید و دل نبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت
ديگران را ببخش نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو را دارند ،به اين علت كه تو لياقت آن را داري
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش ميكند را هم خوش بو ميكند
نگاهي آشنا به ياس کردم ..تو را در برگ گل احساس کردم ...خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس کردم
سلام خوبی؟چه خبر؟فردا چه کاره ای؟فردا رو با کسی قرار نذار با بچه ها میام دنبالت که بریم خونه ی "رضا صادقی" مشکی شو دربیاریم...!
دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند مگه اين که يکيشون برای ديگری بشکنه
اگه یه روز سراغم رو گرفتی و ازم خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم
تو رفتی اما من دوباره،دارم از تو برای تو می خونم،سکوت لحظه های تلخ و بشکن،نزار اینجا تک و تنها بمونم
اين شب مهتابيم را با تو قسمت مي کنم
تا سحر بي خوابيم را با تو قسمت مي کن
تا تب و تاب مرا وقت سرودن حس کني
يک غزل بي تابيم را با تو قسمت مي کنم
از دو نيمه به نيمه ي دل مردگي سهم خودم
نيمه ي شادابيم را با تو قسمت مي کنم
همه ترسم از اینه،تو رو از دست بدم آخر،نباید عقربه هارو بزارم برن جلوتر،کاشکی خیلی پیش از اینها ،عشق من تو رو می دیدم،آخه من تو شهر چشمات به خود خودم رسیدم
کاش کسی تو دلمون پا نمی ذاشت کاش اگه پا می ذاشت دلمون رو تنها نمی ذاشت کاش اگه تنها
می ذاشت ردپاشو رو دلمون جا نمی ذاشت
یه جمله کافیست برای شکستن یه قلب ! یه ثانیه کافیست
برای عاشق شدن ! یه دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگي
پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست..
هر وقت تونستي با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل جديد براش ساختي هنر كردی
تو رو تا بی نهایت می پرستیدم ولی هرگز نفهمیدی،التماست کردم و در خود شکستم غرورمو بازم نفهمیدی
دیگه طاقتی ندارم که تو انتظار بمونم،واسه بی وفایی چون تو واسه چی غزل بخونم
تا حالا فكر كردي كه چرا بعضي وقتها زمين ميخوريم؟ از بد شانسيمون نيست، طبيعت ميخواد به ما ياد بده كه چطور دوباره بلند بشيم
شيشه پنجره را باران شست .
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
باران
پرمرغان نگاهم را شست
نديدم بهاری / محبت ز ياری / دلم غرق خون شد / عجب روزگاری
در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد
وقتی صدای اس ام اس مياد معنيش اين نيست که مسيج داری معنيش اينه که يکی به يادته
بین من و تو دورترین فاصله شد برای به هم رسیدن دلا بی حوصله شد حالا امروز دیگه من اسمتو یادم نمیاد دیگه حتی دل من خاطره هاتم نمی خواد
هر کس به طريقي دل ما مي شکند بيگانه جدا دوست جدا مي شکند اگر بيگانه شکست دل ما غمي
نيست دل در عجب است دوست چرا مي شکند
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
فکر نکن یاد تو بودم،ول می گشتم
دل من یه روز به دریا زد و رفت،پشتپا به رسم دنیا زد و رفت،زندهها خیلی براش کهنه بودن،خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم
دوست دارم که درکم کنی که دوستت دارم
جان فدای دهنش باد که در باغ نظر،چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم،غیر تو که دوری از من دل به هیچکسی نبستم،هر ترانه یاد من باش، بی بهانه یاد من باش ،وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش
اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد
این روزا زمزمه عاشقی رو گوشم زیاد می شنوه وقتی محتاج محبتی کسی یادی ازت نمی بره
گفتي: " دور مرا خط بکش؟" کشيدم...حالا تو در محاصره ي منی
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
دو سه ده سال که از عمر گذشت آینه بانگ زند ای جوان پیر شدی قلهی عمر گذشت، باخبر باش که از قله سرازیر شدی
زندگي مرگ است و مرگ است زندگي ... پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگي ...
اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول میدم ازت نخوام بمونی ولی ازت میخوام زود برگردی
به توعادت کرده بودم /ای به من نزدیکترازمن
ای حضورم از تو تازه /ای نگاهم از تو روشن
فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بيکران… زلال که باشي، آسمان در توست
مي گويند زندگي زيباست و بهار را گواه مي اورند و من مي گويم زندگي زيباست اگر باور هاي پاک را باور داشته باشيم
اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه پايان من است
هیچ کس از راز دلم آگاه نیست.هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبرندارد.من درمسیرقلب توام.چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان توست
ميدوني چرا خدا به همه دو تا دست , دو تا پا , دو تا چشم داده , اما فقط يکي دونه قلب داده؟ براي اين که بگردي , اون يکيش رو پيدا کنی
آنگاه كه ... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛ به خاطر بياور كه... زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم
توی تنهاییام فقط به تو فکر می کنم
عشق دروغی بود که در تمام این سال ها باورش داشتم و چه تاوان سنگینی داشت همین اشتباه کوچک
موج اگر مي دانست ساحل هيچ وقت دستش را نمي گيرد هرگز براي رسيدن نفس نفس نمي زد
زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي..جدايي سخت است نه به سختي تنهايی
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
ارزو دارم که قشنگترين گل سرخ دنيا را بچينم و بر برگهای آن قطره ايی از خون خود را بچکانم و انرا به محبوبم هديه کنم تا زمانی که گل را ميبويد نفسش خون مرا گرم کند
سكوتم را به باران هديه كردم//، تمام زندگي را گريه كردم//، نبودي در فراق شانه هايت// به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود
سنگ قبرم را نميسازد کسي .مانده ام در کوچه هاي بي کسي.بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد
دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست
هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببيننت و حسوديشون بشه که...... ماهشون مال منه
ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم:دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبونم توي سرت تا بفهمي که فراموش کردن من چقدر سخت و دردناکه
عشق رو اد كن . غم رو دليت كن . دروغ رو هك كن . از معرفت كپي بگير . برام اف بذار . و اين اس ام اس رو واسه عزيزترينت سند كن
هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
سلام،ميدوني رفيق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانايي هم معني نداشت. اگه زشتي نبود زيبايي هم بي معني بود. ميبيني؟ دنيا به تو هم نياز داره
عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کنذ مغز را خالي مي کند!!
اميدوارم در اين سال جاری پله های ترقی را يکی يکی طی بکشيد
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد
يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.
دستم بوی گل ميداد من رو به جرم گل چيدن گرفتند و محاکمه کردند ولی کسی فکر نکرد شايد من گل کاشته باشم
زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن
اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نميکنمٍ اگه زندگی بلد نباشم زندگی نميکم اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطره تو ياد ميگيرم.
زندگي 3 ايستگاه داره!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شيم
در اين دنيای نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند منم خوش باور نادان محبت آرزو کردم
از زندگي هر انچه لياقتش را د اريم به ما ميرسد نه انچه که ارزويش را داريم
جیگرم! نفسم! عشقم! نازم! زندگیم !خوشگلم! ماهم! فدات بشم! بمیرم برات الهی !!! بهتره دیگه از کنار آینه برم کنار
با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم /نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم/چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن/دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي
اگر كسي بهت:
1 اس ام اس داد يعني بيادته!
2 تا داد دوست داره!!
3 تاداد ميخوادت!!!
4 تا داد عاشقته!!!!
5 تا داد يعني خطش ايرانسله!!!!!
ميخوام بگم دوستت دارم... نه به 21 زبان زنده دنيا... بلکه به زبان قلبم.... گوش کن: تالاپ..تولوپ
بازهم کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان قلبت به پروازدرآید.گویا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست.
به یاد بیاور ، لحظه ی اولین دیداررا می گویم ، آن لحظه که تا نفس کشیدی ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه ، همون لحظه ای رو که تازه خودمو پیدا کردم ، به یاد بیاور که چه حس خوبی بود .
هنوز هم که هنوزه صدای نفس هات تو عمق وجودم جریان داره .اما حالا بعد از سالها تقدیر کاری کرده که یه آه بمونه و یک هیچ .
فقط می خواستم بهت بفهمونم که لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی ، پس بشکن این فاصله ها رو ، تو بیا ، چشم انتظارم....
سوگند به گلهای سرخی که زیر باران می رقصند به دنبال فرصتی می گشتم تا بتوانم عشق درونیم را بروز دهم تا در آن لحظه تمام فرشتگان دنیا خوشبختیشان را با ما تقسیم کنند و این روز رویایی بهانه ای باشد تا به تو بگویم دوستت دارم و همواره به سبزی زندگیمان می اندیشم.یادت نرود که زنده بودن من در گرو نفس های توست.یادت باشد که به یادم بیاوری که یادت بدهم که یاد بگیری که همیشه به یادت هستم و یادت هیچ وقت از یادم نمی رود.
حس عجیبی بود. گویا تو در این نزدیکی هستی ، صدای قدم هایت را می شنوم .
از کلبه ی تنهایی خود بیرون را نگاه کردم ، اما خبری نبود . نمی دانم منشأ این حس از کجاست.
می دانم حقیقتی در راه است. کلبه ی متروک من سالهاست با این حس آشناست.با چه زبانی بگویم ، من صدای قدم هایت را می شنوم .
چگونه بگویم که باورت بشود.
گوش کن ، صدا قوت یافت ، باز هم بگو دروغ می گویم.
نمی شنوی؟....
چرا چیزی نمی گویی ؟ انگار که حرف های نگفته ی زیادی در نگاهت هست. آری تو چیزی نمی گویی اما من به زبان نگاه مسلطم ، می فهمم چه می خواهی.حرف دلت را می دانم ، نگاهت را باز کن ، با نگاه هم با من حرف بزنی قانع ام.
درکت می کنم . می توانم از عمق نگاهت بخوانم. انگار که تو بی تقصیری ، من هم نمی توانم باز گو کنم .معنای حرف هایت عمیق و سنگین است ، زبان از گفتن عاجز است .
اشکال از زبان نیست ، شاید دلهای ما کوچک اند.


