تبليغاتX
کلبه متروک

       

من آمده ام فاتح دنیای تو باشم

 

آن روز ها نبودم اما برایم بارها گفته اند که چگونه زیر یک درخت سیب رشد یافتی با همان بذر هایی که آن باغبان با دستانش در دل تاریخ پاشاند. گفته بودند آنجا باتلاق بود آری باتلاق بود و گفتند که چگونه آن باغبان باتلاق را خشکانید و جوانه تو را در بستر نا آرام زمان کاشت و چه خون هایی که برای ریشه دواندنت از قلب های فرزندان معصومت سرازیر شد که تو اینک تنومند شوی. هرچند که دگر آن باغبان نیست اما اینک تو روی ریل های قطار تکامل در مسیر آزادی با سرعتی وصف ناپذیر در حرکتی و به اندازه ی تمام زجر هایی که کشیده ای بزرگ شده ای  ای ایران....


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:25  توسط شعیب  | 


فردا آخرین جمعه انتظار است.باید برخیزیم،خواهد آمد و تمام جهان خواهند فهمیدکه ادبیات شیعه سرشار از حقیقت است و از حقیقتی سرچشمه می گیرد که خود حقیقت گستر است. فردا آنچنان یک صدا فریاد خواهیم زد جاء الحق که لرزه بر اندام استبداد جهانی بیافتد. صدای شکستن پیکره ظلم را از همین حالا می شنویم. این پایان تلخ قصه ظلم و ظالم است.ظلم خواهد رفت،ظالم می شکند و عدالت و آزادی سراسر دنیا را فرا می گیرد. دنيا تازه مي شود و برای تازگی دنیا نسلی تازه لازم است که خواستن در اعماق وجودش نقش بسته باشد. من و تو تا ما شدن فاصله ای نداریم. ما تازه می شویم برای تازگی دنیا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:24  توسط شعیب  | 


من و تو با تن خسته

توی گلدون شکسته

گل عاشقی رو کاشتیم

وقتی که حرفی نداشتیم

توی گلدون شکسته تا به کی باید بمونیم

غم نشسته سر رامون

قصه شو تا کی بخونیم

تنمون تو خاک بی جون

خیلی وقته که اسیره

غصه خوردیم و شکستیم

واسه رفتن دیگه دیره

توی سرمای زمستون

هیچکی اینجا فکر ما نیست

اونجا خورشید و ستاره

از من و از تو جدا نیست

می دونم یه روز تو گلدون

پای عشقمون می میریم

خورشید و یه جای دیگه

توی دستامون می گیریم

می دونم پای عشقمون می میریم

می دونم پای عشقمون می میریم

 

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:21  توسط شعیب  | 


 

 

من و تو مثل دو تا خط می مونیم

که توی دفتر مشق اسیر شدیم

نرسیدیم به هم و آخرش هم

تو همون دفتر کهنه پیر شدیم

بی هم و کنار هم روزا گذشت

دستای من نرسید به دست تو

می دونیم که ما به هم نمی رسیم

مگه با شکست من شکست تو

ما به هم نمی رسیم

آخر بازی همینه

آخر عشق دو تا خط موازی همینه

اگه من بشکنم و تو بی خیال

بگذری از من و تنهام بزاری

اگه با تموم این خاطره ها

تو همین دفتر مشق جام بزاری

بعد اون دیگه نه من مال منه

نه تو تکیه گاه این شکسته ای

بیا عاشق بمونیم کنار هم

نگو از این نرسیدن خسته ای

ما به هم نمی رسیم

آخر بازی همینه

آخر عشق دو تا خط موازی همینه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:20  توسط شعیب  | 


در غبار های به جا مانده از سکوت ،در خلوت یاس های پر احساس ،کنار آینه هایی از جنس باران ، هر کجا که تنهایی می کشند ،هر کجا که اولین فرشته خدا را صدا می زند، روی زمزمه های گل سرخ ، مثل همیشه به دنبال تو می گردم.

 

 

چشم هایش حتی از ابر های بهاری پر بغض تر بود. حسرت پرواز داشت ، انتظارش از سبزی درختان سبز تر بود. او به پایان جاده سبز انتظار رسید و به آبی آسمان پر کشید. او رفت....

 

 

ای باران تشنه ام ، بر کویر خشک تنم ببار تا شاید دگربار جوانه شوقی ، جدار ترک خورده سینه ام را بشکند و به شوق خورشید قامت راست کند. من آلوده گل عشقم ، عاشقی سیره مادرزاد من است .ببار شاید طراوت تو نسیم شور انگیز جان خسته ام باشد و مرا به مهمانی اشک دعوت کند تا قدم در یک تازگی محض بگذارم و بزرگ شوم . تشنه ام ای باران ،تشنه تر از مترسک های مزرعه های شمالی ، تشنه تر از کویر.ببار و جانم را به وسعت بخشندگی ات جلا بده و روشنی بخش.

 

 

شب ، ای پر رمز و راز ترین نشانه های هستی ،ای سکوتت بلند ترین فریاد ها و ای خاموشیت روشن ترین چراغ هدایت عشاق! چرا مردم سکوتت را نمی خواهند؟ چرا در آغاز تو به پایان می رسند؟ شب ای محرم اسرار دلها...

 

 

یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود. وقتی دوری از من ، به آرزو های خفته ام می اندیشم ، به فرسنگ ها فاصله بین من و تو ، به آینده و امروز ... باز کن پنجره را ... خواهی دید که پرنده آسمان بارانی را می فهمد.

 

 

عشق ، کلید قلبهاست ، چرا بعضی قلبها حالا دیگر چیزی نیستند جز تکه ای سنگ که از خون چشم ها رنگ گرفته و تپش رو به زوالشان نوایی نیست جز آهنگ غم آلود خاطرات ویران شده . آیا به تاراج رفت آن لحظات همیشه سبز و آرام؟

 

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:18  توسط شعیب  | 


خوابیدی بدون لالایی و قصه

 

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

 

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

 

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

 

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

 

جای سیلی های باد روش نمی مونه

 

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

 

یا با تردید که بری یا که بمونی

 

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

 

قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

 

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

 

تو ، تو جنگل نمی تونستی بمونی

 

دل تو بردی با خود به جای دیگه

 

اونجا که خدا برات لالایی می گه

 

میدونم می بینمت یه روز دوباره

 

توی دنیایی که آدمک نداره


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:17  توسط شعیب  | 


همیشه

به انتهای گریه که می رسم

صدای ساده ی فروغ از نهایت شب را می شنوم

صدای غروب غزال ها را

صدای بوق بوق نبودن تو را در تلفن

آرام تر که شدم

شعری از دفاتر دریا می خوانم

و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق

خیره می شوم

در برودت این همه حیرت

کجا مانده ای آخر؟

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:15  توسط شعیب  | 


درباره وبلاگ


پیوندها

پیوندهای روزانه

آرشیو مطالب

آرشیو موضوعی

آمار وبلاگ

حضور و غياب

لوگوی دوستان

طراح قالب


Copyright © 2008 By SHOAIB